۩۞۩๑๑۩۞۩๑  هر که میخواهد ما را بشناسد داستان کربلا را بخواند ... ۩۞۩๑๑۩۞۩๑


 

هر چه از زمان جراحی میگذرد ، درد بیشتر بر من مستولی میشود ...

 در پیچ و خم جاده کرمان به بندر عباس مادرم زجه میزند و پدرم آرام و بی صدا میگرید ...

هنوز گیح هستم . آنقدر بی حال و ناتوان که چشمانم را هم به سختی باز میکنم …

حتی توان ناله کردن هم ندارم ...

ساعت حدود هشت ، نه شب : چند نفر بر بالینم حاضر شده و با قراردادن بدنم در برانکادی که مجهز به گیره های خاصی برای فیکس کردن ستون فقرات بود ، مرا به فرودگاه بردند ...

با "دکتر" سوار هواپیمای مسافربری عازم تهران شدیم .

با این برانکاد احساس درد کمتری دارم .

انتهای هواپیما ، برانکاد به قسمتی از بدنه نصب شده است . شاید برای اینکه مسافرین ناراحت نشوند و بر روحیه شان تاثیر منفی نگذارد ، با پرده استتارم کرده اند .

اصلا نمی دانم برای چه و به چه منظوری آنهم به این سرعت مسافر ناخوانده تهران شدم ؟

 

با باز شدن درب انتهائی هواپیما ، سوز و سرما مرا به خود آورد .


با خودروی خدمات ویژه  که مخصوص حمل بیماران و سالمندانی که توان استفاده از پلکان هواپیما را ندارند ، من و آقای "دکتر" را به سالنی بزرگ می آورند  و در گوشه ای از سالن با همان برانکاد کذائی روی زمین قرارم داده تا وضعیتم مشخص شود .

 

 در همین حال متوجه جنب و جوش دست اندرکاران و افراد حاضر شدم .


هواپیمای C-130   مملو از مجروح به زمین نشسته است و دسته دسته برانکاد ها را در ردیف های منظم می چینند .

 

آقای "دکتر"  که همسفرم از بندرعباس تا تهران بود ، بر بالینم حاضر می شود .

چفت و بست برانکادی که رویش آرمیده بودم را باز میکند و با انتقالم به برانکاد معمولی و گذاشتن پرونده پزشکی روی سینه ام ، بدون اینکه هیچ حرفی بین ما رد و بدل شود ، آن برانکاد خاص و ویژه را به زیر بغل میگیرد و در میان رفت و آمدها و شلوغی سالن غیبش میزند !

 

غوغایی برپاست ، فضای محل که بعد ها پی بردم نامش ستاد تخلیه مجروحین است ، مملو از ناله های زخمی ها و داد و فریاد و دستور مسئولین ستاد که در صدد رسیدگی به وضعیت مجروحین و اعزام آنها به بیمارستان های پایتخت هستند ، می باشد ...

 

من ، اولین مجروحی بودم که به سالن آورده شده است اما حالا همه از کنارم رد می شوند و هیچ توجه ای به من نمی کنند ، راستش برای خودم هم چندان اهمیتی ندارد ، چون دیر یا زود بالاخره همگی از اینجا رفتنی هستیم ...

 

کم کم لرز تمام وچودم را در بر میگیرد ، مشخص است دلیلش تنها  سردی هوا نیست ...

دندانها یم بی اختیار بر هم میخورند ، پتو را بر سر می کشم ، پس از لحظاتی پلک هایم سنگین شده و به خوابی عمیق فرو میروم ...

 

با جابجا شدن برانکاد و درد شدید کمر بیدار شدم .


تابش آفتاب صبحگاهی در اولین روز بهمن ، بر فراز آسمان صاف تهران که این روز ها به دلیل بالا گرفتن شدت جنگ و گسترش دامنه آن به نقاط مسکونی و بمباران و موشک باران ،خلوت تر از همیشه هست بعد از شبی سرد ، خبر از شروع روزی نو و تازه می دهد .


از آن همه مجروح ، دو ، سه نفری باقی مانده است .

فردی به کنارم آمد و بعد از احوالپرسی با ثبت مشخصاتم وسپردن معرفی نامه ای به راننده آمبولانس ، ترتیب انتقال و بستری شدنم در بیمارستان امیرالمومنین را داد ...

 

صبح زود ،  بعد از شبی که هر لحظه و ثانیه اش ، مانند سالی گذشته بود ، با التماس و اصرار و محبت نگهبان ، مادر و پدرم وارد بیمارستان شهید محمدی بندرعباس می شوند .


در پرس و جو جهت یافتن فرزندشان ، اولین چیزی که توجه آنها را به خود جلب می کند ، تخت خالی با ملحفه های خون آلودی است که نام "علیرضا برهانی نژاد" بر بالای آن نقش بسته است ...

 

آنچه که به ذهن این دو خطور می کند این است که باید فرزندشان را در سردخانه بجویند !

مادر از خود بیخود میشود و شیون میکند و پدر آرام می گرید ...

میگویند : فرزندتان به تهران اعزام شده ...

اما باورش سخت است .

با گریه و زاری مادر ، مسئولین قبول می کنند او را در معیت مجروحین و همراه با جنازه شهدا با هواپیمای نظامی به تهران بفرستند ...

 

 

شاید ادامه داشته باشد ...

 

 

نوشته شده توسط علیرضا برهانی نژاد در ساعت 23:59 | لینک  | 

شب را همه با آرامش آن ميشناسند وسحر را  با  راز و نياز ... اما شبي را که پشت  سرگذاشتم آن چنان مملو از هياهو و صدا بود که حتي تصور آن نيز قطعا در هيچ روزي تکرار ناشدني مينمايد . سحرگاهان ، بسياري سجاده خون پهن کرده و نماز عشق به پا داشتند و تسبيح يار  گفتند و به وصال دوست رسيدند . به راحتي و وضوح مي شد  درهاي باز آسمان را ديد و صداي بال فرشتگان را که براي  همراهي و مشايعت و استقبال از بهترين ، عزيزترين و مقرب ترين بندگان خدا ، در حرکت بودند را شنيد ... گويي خورشيد هم تاب نياورده و تحملش به سر آمده بود ، چرا که فکر ميکرد قافله  عشاق بروند و او از ديدن راهيان محروم شود ، هر چند نمي دانست حرکت کاروان  شهادت شب وروز نمي شناسد و مقدر شده است بسياري از مسافران در حضور او به خيل راهيان نور بپيوندند .... با روشني آسمان معدود عراقي هايي که در کانال مانده بودند دستها را بالا برده و تسليم شدند .

امدادگران مشغول مداوي مجروحين و انتقال آنها و شهدا به عقب هستند .

ماندن در کانال ديگر مقدور نيست ، چرا که کانال از سمتي که به عراق منتهي ميشود فاقد خاکريز بوده و در تيررس و ديد دشمن است . قبل از روشني کامل هوا با احتياط و با سرعت يکي پس از ديگري کانال را ترک کرده و به پشت خاکريزي که رو به ايران ساخته اند ميرويم و در مقابل دشمن موضع گرفته و در فواصل چند متر از هم شروع به حفر جان پناه مي کنيم . هنوز ساخت سنگرها به اتمام نرسيده که به وسعت و حجم آتش  دشمن افزوده ميشود و اين نشانگر آغاز تحرک عراقي ها براي پاتک و باز پس گيري نقاطي است که شب گذشته از دست داده اند ...

براي ديدن وضعيت با آرامي به راس خاکريز رفتم . روبروي ما در فاصله اي نزديک  نيروهاي عراقي در پناه صدها زره پوش که کثرت آنها به حدي بود که از راست و چپ تا افق ديد تا جايي که چشم کار ميکرد آرايش گرفته و در حال تدارک حمله به ما بودند ... قبل از شروع پاتک ،  تانک هاي عراقي با حرکت در عرض جبهه خودشان وايجاد سر و صدا و به راه انداختن دود و گرد و خاک قصد تضعيف روحيه و ارعاب وترساندن ما را داشتند  که تاثير نداشت . بالاخره پاتک دشمن شروع شد .

در همين احوال نيروهاي تازه نفس به جمع ما پيوستند . با نزديک شدن تانک ها آرپي جي زن ها مشغول شکار تانک شدند ، گهگاهي خمپاره اي يا شليک مستقيم تانکي باعث جراحت يا شهادت عده اي مي شد . هر چه زمان مي گذشت آتش دشمن بيشتر و بيشتر مي شد و تلفات ما نيز به تبع آن افزايش مي يافت .

در اين زمان بود که بيسيم را در آورده و با کمک به آرپي جي زن ها در قرار دادن گلوله در سلاح سعي کردم موثرتر باشم ، گاهي هم به کمک بچه هايي ميرفتم که مهمات به جلو مي آوردند ... در حين دفع پاتک بسياري  به خاک و خون غلطيدند . برايم مسجل و حتمي بود که  برگشتي ندارم .

در همين اوضاع خمپاره اي از بالاي سرم رد شد ، خواستم خيز بردارم که ديگر ديرشده بود و انفجار و موج ناشي از آن مرا چندين مترپرت کرد ، به پشت روي زمين افتاده بودم ، گوش هايم چيزي نمي شنيد ، به نظرم آمد که زمان از حرکت بازايستاده و متوقف شده است ، درد و سوزشي حس نميکردم ، بدنم مانند کسي که دچار برق گرفتگي شده است سخت ميلرزيد ، گيج بودم و نميدانستم چه اتفاقی برايم رخ داده براي لحظاتي صحنه هاي عجيبي از جلوي چشمم عبور کرد ناگهان احساس سبکي خاصي کردم  ، مانند پر شناورشده بودم و به آرامي بالا ميرفتم ، ديگر اختيار هيچ جاي بدنم را نداشتم هر چه سعي ميکردم بي فايده بود و قدرتي براي کنترل خودم نداشتم.احساس عجيبي داشتم که مي دانم زبان از بيانش قاصراست.

به نوعي بر محيط احاطه داشتم ، در يک آن تصميم گرفتم که نروم وبا دستهايم سعي کردم زمين را بگيرم و همينطور شد و در لحظه اي همه آن حالات رفت و من در ميان عده اي مجروح ديگر افتاده بودم .....                                         ادامه دارد ...

نوشته شده توسط علیرضا برهانی نژاد در ساعت 17:38 | لینک  | 

کرمان سال 1363 – ( مدرسه راهنمایی شهید رضا دادبين ) من در کلاس سوم راهنمایی مشغول تحصیلم پدر شهیدی که مدرسه مزین به نام اوست معلم درس دینی ماست از جبهه بسیار میگوید ، و با کلماتش مرا چنان شیفته آنجا میکند که هیچ آرزویی جز درک آنجا ندارم . چند سالی است که مملکت ما درگیر جنگی نا خواسته شده فی الواقع دشمنان از هر حربه اي برای به زیر کشیدن انقلابی که موجب بیداری ملت هاي مظلوم و دربند شده فروگذار نکرده اند انقلابی که به راستی با خواست و کمک و امداد هیچ یک از ابر قدرتهای موجود به وجود نیامده است و فقط با اتکاء به قدرت لایزال الهی و رهبری پیری فرزانه و خواست ملت حاصل شده است . در این چند سالی که از قیام ملت برای سرنگونی رژیم مستبد و وابسته شاهنشاهی میگذرد انقلاب معضلاتی پشت سر گذاشته که هریک به تنهایی ، بالقوه قادر بود نظام نو پای جمهوری اسلامی را از پای در آورد از شورشهای قومی و طایفه ای و تجزیه طلبانه  گرفته تا کودتا و اقدامات مسلحانه گروهکهای تروریستی و ترور شخصیتهای رده بالا و دست آخر با استفاده از افکار دیوانه ای مانند صدام در این راه گام برداشت و به این ترتیب حماسه دفاع مقدس آغاز شد و مردم از هر قشری به دفاع از وطن عزیز شان و نتیجه سالها مبارزه شان يعني ایران اسلامی به پا خواستند ، لحظه لحظه این دفتر زرین پر افتخار بي همتا در تاریخ سرتاسر از خودگذشتگی و ایثار ایرانیان در دفاع از موجودیت کشورشان چنان میدرخشد که دوست و دشمن به آن اذعان داشته و اعتراف میکنند  صدامی که آمده بود سه روزه سردار قادسیه شود و از نیروهایش در تهران سان ببیند اکنون گدایی صلح میکنند هر چند درایت و آینده نگری پیر و مراد مردم خوب تشخیص داده که به این مار زخمی نمیتوان اعتماد کرد و مقرر شده بود با اقتدار متجاوز تنبیه شود.

 

 بله دوستان عزیز در اين سالها جوانان برومند اين مرز و بوم با نیروی ایمان و لطف حق و با دست خالی توانسته بودند نه تنها ماشین جنگی دشمن را مهار کنند بلکه زمان به نحوی پیش میرفت که هر روز وحشت  دشمنان از اقتدار روز افزون ایران اسلامی بیشتر و بیشتر میشد .

 

کرمان سال 1364- ( دبیرستان امام خمینی ) سال اول علوم انسانی هستم .هر روز که میگذرد عشق و علاقه ام نسبت به جبهه زیادتر میشود . میترسم و هراس من از این است تا بیام به جبهه اعزام شوم جنگ تمام شود . مدیر دبیرستان آقای احمد شیخ بهایی است که خودشان از رزمندگان میباشند .هنوز چند ماه از سال تحصیلی نگذشته که به جبهه میروند و برای دبیرستان قائم مقام تعییین  میشود .

 

جنگ نیز مراحل حساسی را میگذراند ،  با ابتکار فرماندهان جوان که هیچ کدامشان تحصیلات کلاسیک نظامی نداشتند ونیز با شهامت و دلیری رزمندگان دلاوری  که فقط وفقط نمونه آن در جنگهای صدر اسلام دیده میشد عملیات هایی انجام می شد که جهانیان را در بهت و حیرت فرو میبرد ، نمونه آن و گل سر سبد این عملیات ها ، عملیات غرور آفرین والفجر هشت است که هر چند حقیر افتخار حضور در آن را نداشتم و پس از آن وارد منطقه شدم  اما عظمت و بزرگی آن به حدی است که از آن بیشتر میگویم.

 

این مقدمه را بیان داشتم تا بگویم از همان روزهای نخست آغازین جنگ با وجود سن کم همواره در صدد اعزام به جبهه بودم اما به لحاظ جثه ضعیف همیشه با چشمان گریان از اعزام باز میماندم اما اکنون (سن چهار ده سالگی ) دیگر شرایط متفاوت بود ، کمی قد کشیده بودم و فکر میکردم حالا دیگر برای عزیمت به جبهه مسلما مشکلی نخواهم داشت اما کار از محکم کاری عیب نمیکردی بنابراین محض احتیاط فتوکپی شناسنامه ام را دو سال بزرگتر کردم تا مبادا مامور ثبت نام باز بگوید : تشریف ببرین خونه بعدا خبرتون میکنم . بله ما دیگه تجربه داشتیم و میدانستیم نباید بهانه به دست این برادران بدهیم .

 

با توکل رفتم به محل ثبت نام با کمی دلهره مدارک ثبت نام را گرفتم و پس از تکمیل فرم های مربوطه و الصاق کپی شناسنامه کذایی و نیز رضایت نامه والدین (که بنده های خدا روحشان هم خبر نداشت) آنها را تقدیم برادر پاسداری که مسئول بود کردم ، با چشمانش وراندازم کرد و پس از چند لحظه که برای من چند ساعت گذشت ،

 

تاریخ اعزام را گفت . بنده با خوش خیالی گفتم : حاج آقا کدوم جبهه انشاالله ، خنده ای کرد و گفت : جبهه ! نه عزیزم باید تشریف ببرین آموزش ، اولش ناراحت شدم اما بعد که کمی گذشت باز خدا رو شکر کردم ، هر چی باشه قدم اول را نسبتا موفقیت آمیز برداشته بودم . حالا مونده بود رضایت پدر و مادرم آخه من فرزند ارشد خانواده بودم و روشن بود که راضی کردنشان کمی وقت می بره ،

 

بالاخره با تعهد اینکه فقط آموزش نظامی ببینم و تا اطلاع ثانوی هوس جبهه رفتن را از سرم بیرون کنم رفتم آموزش .... (محل آموزش : کرمان پادگان قدس ) دوران آموزش من همزمان بود با عملیات والفجر هشت در این مدت مادر پدرم هر روز عصر برای دیدنم به پادگان

 می آمدند . پشت پاشنه های پاهام به جهت پوشیدن پوتین تاول زده بود همين موضوع باعث شده بود نتوانم خوب راه برم اما سعی میکردم در حضور والدین شکایتی از این موضوع نکنم ، مدت آموزش با همه سختی که داشت سپری شد و حالا دیگر کارت پایان آموزش که از مدارک مهم برای اعزام به جبهه بود در جيب  حقیر بود .

 

چند روزی گذشت و پس از خدا حافظی با تعدادی از همکلاسی ها و دوستان  اینبار رفتم تا به خیال خودم به عنوان نیروی آموزش دیده مجرب به جبهه اعزام شوم .

 

مراحل ثبت نام به خوبی  طی  شد و تاریخ اعزام معین و نهایتا روز موعود فرا رسید .

 

صبح زود با ساک پارچه ای که زمان آموزش تهیه کرده بودم ، با نگارش نامه خدا حافظی برای خانواده راهی محل اعزام ( پادگان امام حسین کرمان ) شدم . تعداد زیادی اتوبوس با انبوهی از جوانان از سن دوازده ساله !!! تا هشتاد ساله !!!! منتظر اعزام بودند .

 

پس از ساعاتی به فرمان برادران پاسدار در صفوف منظم آماده شدیم تا سازماندهی شویم ، ناگهان دیدم یکی از برادران مامور شده تا عزیزانی که هنوز قد و قواره شان به درد رزم و جنگ نمیخورد را سوا کند ، دلم ریخت

 

برای اینکه در زمره آنها قرار نگیرم به آهستگی با پاهایم کمی خاک را جمع کردم و خودم بر فراز آن ایستادم .

 

مامور سوا سازی ! رفته رفته نزدیک تر میشد و هر چه فاصله او به صف ما کمتر میشد

 دلهره ام افزایش پیدا میکرد تا آنجا که خودم صدای ضربان قلبم را میشنیدم با خودم میگفتم : اگر اعزام نشوم با چه رويی برگردم .

 

با ذکر آیه وجعلنا ، در همين افکار بودم که ......

 

 

 

مامور از کنارم گذشت ، چهره بچه هایی !!! که مجاز به اعزام نبودند دیدن داشت ، عده ای گریه می کردند ،

 

 بعضی ها التماس می کردند . اما من سرشار از غرور توام با شادی گوش به فرمان آماده اعزام بودم ، پس از عملیات سوا سازی ! نوبت به گرفتن  لباس و پوتین و دیگر تجهیزات رسید .

 

حالا با لباس رزم احساس دیگری داشتم انگار روی زمین نبودم اصلا داشتم پرواز میکردم ، فقط یک نکته آزارم مي داد و آن هم نوشتن نامه خداحافظی خطاب به خانواده بود . دعا می کردم آنها نامه را نبینند چرا که ممکن است برای برگرداندن من بیایند ، در این بین با تعدادی از رزمندگان دیگر آشنا شدم . بعضی از آنها سابقه دار بودند و بعضی دیگر مثل خودم صفر کیلو متر . ساعتها به کندی میگذشت ، بعد از نماز و صرف نهار و طی مراسمی به یادماندنی سوار اتوبوس شدیم و رهسپار دیار عاشقان ، در دل همواره خدا را سپاس میگفتم که همه چیز ختم به خبر شده بود و مانعی برای اعزام پیش نیامده بود و اینچنین سفر عشق من آغاز شد .....

 

پس از گذر از شهر های استان که در مسیر حرکت مان قرار داشتند  به استان فارس رسیدیم ، در بین راه حرف های بسیاری زده شد . آنها که سابقه دار بودند ( اعزام دوم يا بیشتر ) از خاطرات خود میگفتند ما نیز سرا پا گوش بودیم ، قبل از اعزام به جهت اینکه پسر عمه ام

(شهید محمد برهان نژاد ) در واحد تخریب خدمت میکرد  و در عملیات والفجر هشت ( فتح فاو ) به شهادت رسیده بود ، مصمم بودم به این واحد بروم  ، اما یکی از بچه ها ( محمد پایدار ) مرا ترغیب کرد به واحد آنها بروم ( واحد مخابرات لشکر ثارالله )

 

نیمه شب به شیراز رسیدیم و چه چیز بهتر از زیارت حضرت شاه چراغ در پایان یک روز سراسر دلهره و تشویش !!! جای شما خالی زیارت کردیم و رهسپار شدیم .

 

پس از گذر از شهراهای مختلف به استان خوزستان رسیدیم ، اولین چیزی برایم جالب بود

 شعله های آتشی بود که روی سکوهاي نفت و گاز مانند مشعل زیبايی در دل شب نمایان بود .

آن چیزی که شاید دزدان متجاوز را ترغیب وسوسه کرده بود تا با حمله به این مرز و بوم آن را صاحب شوند اما میدانستند این مملکت صاحب دارد ...

رفته رفته هوا هم گرم تر می شد ،  از اینجا بود که همه چیز رنگ دیگری پیدا میکرد ، نرسیده به اهواز، چشمم به تابلویی خورد  ،روی آن نوشته شده بود :

 

 " این خاک مقدس آغشته به خون شهیدان است با وضو وارد شوید "

 

فهمیدم پا به عرصه دنیايی جدید نهاده ام ، پس از رسیدن به مقر لشکر ثارالله در سه راه حسینی و انجام مراحل پذیرش و اعمال نفوذ همان دوست مخابراتی ، به واحد مخابرات رفته و مشغول خدمت شدم .

 

اولین کاری که کردم این بود که بروم با خانواده ام که می دانستم حالا دیگر از همه چیز با خبر شده اند صحبتی کنم ، در صف تلفن صلواتی ایستادم ،وقتی نوبت به من رسید شماره همسایه مان را به مسئول مربوطه دادم و بعد از برقراری ارتباط از خانم همسایه خواهش کردم به مادرم بگوید ، شنیدن صدای مادر و گریه بي امانش موجب شد یک لحظه از اینکه دلش را به درد آورده ام احساس شرم کنم ، بنا به اصرار او قول دادم به خط مقدم اعزام نشوم ... البته باورش نمیشد . چون قبلا نیز قول داده بودم فقط آموزش نظامی ببینم و جبهه نروم !... 

 

از آنجایی که مخابرات کار تخصّصی بود ، نیاز به آموزش داشت ، البته با ذوق و شوقی که داشتم در اسرع وقت و با موفقیت طی شد .

 

 مقر لشکر منطقه ای وسیع بود و هر کدام از واحد ها سنگری خاص خود داشتند . سنگر واحد مخابرات که محل استراحت بچه های واحد بود را خوب به خاطر دارم همان جا بود که دوستانی پیدا کردم که یاد و خاطره شان تا ابد در ذهنم جاودان خواهند ماند.

 

در روزهای اول حضورم در لشکر با نوجوان دیگری آشنا شدم به نام مظفر منصوری که دو سال از من بزرگتر بود و چند ماهی زود تر آمده بود . به همين لحاظ جهت آشنايی بیشتر با محیط ،  اکثر اوقاتم با او سپری می شد .

 

برای اینکه از درس هم عقب نمانم ، رفتم و در مجتمع رزمندگان لشکر ثبت نام کردم و همزمان درس هم میخواندم .

 

در همين ایام  دو پسر خاله ام ( شهید محمود قاسمی پور و محمدرضا ابراهیمی ) که در واحد مخابرات ادوات بودند هم مرتب به من سر میزدند .

 

هر چه از ماندنم می گذشت جهت اعزام به خطوط مقدم بي تاب تر می شدم ولی چاره ای نبود باید آموزش تکمیل می شد. بالاخره انتظار به سر رسید و پس از گذراندن آموزش به گردانی که باید جهت تحویل گرفتن خط پدافندي  فاو اعزام می شد مامور شدم .

 

گردان مذکور در مسجد لشکر جمع شده بود و آماده اعزام بود، در همين مسجد بود که با 

شهید بهمن زاده که خودش برادر شهید بود آشنا شدم ، فرمانده دسته بود ، علاقه عجیبی به من داشت چهره نورانی و صمیمی او را هرگز فراموش نمی کنم . در معیت این عزیزان

 سحر گاهان  بعد از نماز صبح با اتوبوس به طرف فاو حرکت کردیم (بندر فاو یکی شهرهای مهم عراق و در نقطه اتصال اروند رود به خلیج فارس است )

 

پس از گذر از ایست بازرسی های متعدد هر چه به جلو میرفتیم کم کم غرق در احساسی میشدم که وصف آن مشکل است ، روزگاری نه چندان دور سپاهیان آن زنگی مست با پیشروی تا دروازه های اهوازبه قول خودشان " آمده بودند ، تا به خیال خام خودشان بمانند" اما اکنون با از خودگذشتگی دلیر مردانی که سلاحی جز ایمان نداشتند تنها چیزی که از آنان مانده بوده ادوات زرهی منهدم شده است که هر دیده ای  را به تعمق و تفکر وا میدارد و تحقق وعده الهی پیروزی حق و نابودی باطل به ذهن متبادر میشود .

دشت های حاصلخیز خوزستان اکنون قبرستان بزرگی شده بود مملو از تانک ها و نفر بر ها و راکت های عمل نکرده و دیگر ادوات جنگی دشمن که همگی هدایایی بودند از سوی جهانخواران و حاصل اتحاد نامیمون غرب و شرق و شیوخ دست نشانده منطقه که استقلال این ملت را بر نمی تابیدند و در صدد نابودی این مملکت بودند اما زهی خیال باطل که دست خدا

 بالا ترین دستها ست .

نزدیکی های ظهر اتوبوسها متوقف شدند و پس از پیاده روی مختصر در حاشیه رود خانه

 بهمن شیر و در ميان نخلستان های سوخته و بي سر موقتا اردو زدیم .

همان جا بود که پس از انجام فریضه نماز و صرف نهار صدای ضد هوايی های اطراف بلند شد، همه نگاه ها معطوف آسمان بود،ناگهان غرّش چند هواپیمای عراقی که با پرواز در ارتفاع پايين،به حدی که خلبان های آنها را به وضوح میشد، ديد با عبور از بالای سرمان و شلیک چند راکت ، کمی جلوتر و ترک منطقه اولین تجربه من را از دیدن دشمن رقم زدند .

به لطف الهی بمباران دشمن موفقیتی در پی نداشت و به جای مهمی آسیب نرسانده بود.

خورشید زیبای جنوب رفته رفته جای خود را به تاریکی شب میداد آماده حرکت شدیم ، در دو ستون به موازات هم به راه افتادیم ، همان طور که راه میرفتم پیوسته در فکر شیر مردانی بودم که چند ماه پیش در عملیاتی عظیم این مسیر را طی کرده بودند تا به ساحل اروند برسند ، طبق نقشه بایستی از این رودخانه وحشی  که  در بخش هایی عرض آن بیش از یک کیلو متر میشد عبور میکردند ، این کار در هیچ جنگ و نبردی سابقه نداشت عقل آنرا محال میدانست اما عشق میگفت  شدنی است و آن دلاوران موسی گونه خود را به آب زدند و با عبور از امواج سهمگین اروند ، بندر استراتژیک فاو آزاد را آزاد کردند  ، و اینجا بود که عشق پیروز شد و جهانیان مات و مبهوت از این پیروزی    ................

و من امشب پا جای پای آنها میگذاشتم و بر خود می بالیدم و خدا را شکر میکردم .

اکنون دیگر میشد صدای اروندرود را شنید ، در یکی از رود خانه های فرعی منتهی به اروند تعداد زیادی قایق تند رو منتظر بودند تا گردان ما برسد و ماموریت انتقال نفرات به آنسوی آب را انجام دهند ، من به همراه فرمانده یکی از گروهان ها ( شهید حمید نیکبختیان که اصفهانی بود) جزو آخرین کسانی بودیم که سوار قایق شدیم و به طرف فاو حرکت کردیم .

پس از لحظاتی تازه به عظمت حماسه فتح فاو پی بردیم ، امواج دیوانه وار بر بدنه قایق ها کوبیده میشدند ، در لحظات اول از رسیدن به آنسوی ساحل قطع امید کردیم ، اما سکانداران جوان به زحمت شناور ها را کنترل و همگی به سلامت به طرف دیگر رسیدیم  .

گفتنش ساده و راحت است ، بچه های غواص دست در دست هم به این رودخانه زده بودند چند قدمی بیش نرفته بودند که جریان آب آنها را از هم جدا کرده بود ، اینجا دیگر هیچ چیز

 نمیتوانست ناجی آنها شود به جز خدا ، فرماندهان همگی نگران بودند ، پس از لحظاتی حتی زود تر از زمان پیش بینی شده از بیسیم شنیده میشود که اولین دسته ها به مواضع دشمن

رسیده اند و با عبور از موانع خورشیدی و خنثی کردن مین ها خط دشمن که هرگز تصورش را نمیکرد شکسته شده است هرچند بسیاری از این عزیزان جاویدالاثر شدند اما تاریخ هیچگاه این حماسه را فراموش نمیکند و آنها همیشه ماندگار خواهند بود.

آنسوی ساحل سوار بر لندکروز به شهر فاو رفتیم و در میدان شهر در جایی که آماده شده بود ، قرار شد استراحت کنیم تا روز بعد به خط مقدم برویم ، اما هیچ یک از بچه ها حتی نتوانستند چشم بر هم بگذارند چرا که پشه هایی که فقط اسمشان پشه بود اما از لحاظ جثه و درد نیش هیچ شباهتی به همنوعان شان نداشتند تا صبح از تازه واردین پذیرایی کردند .

تازه روز بعد بود که به هر کدام از ما یک پماد (موسوم به پماد سنگر) دادند تا با آنها مقابله کنیم

روز بعد طبق دستور گروهان ما به عنوان ذخیره همان جا ماند و بقیه گروهان ها به خط مقدم رفتند . چاره ای نبود بایستی میماندیم ، پس فرصتی بود تا با محیط بیشتر آشنا میشدم ، روبروی مقر ما که به نظرم قبل از جنگ مدرسه بوده و ما در آن مستقر هستیم یک ایستگاه صلواتی دایر شده است که با چای و دوغ  از بچه ها پذیرایی میکند ، اطراف ما نیزار و نخلستان است شایع شده هنوز تعدادی عراقی از زمان فتح فاو درون این نخلستان ها  گیر افتاده اند و نه راه پس دارند و نه راه پیش هر روز چندین نوبت هواپیماهای عراق احوالی از ما میپرسند و یکی دو راکت شلیک میکنند و میروند ، گهگاه توپ های فرانسوی که اینجا به آنها توپ تنبل میگن به ساختمان ها اصابت میکنند،  کمتر ساختمانی در شهر سالم است اما یک مسجد دارد با یک مناره زیبا ، تا خط مقدم ده کیلومتر فاصله داریم ، مشخص نشده تا کی اینجا هستیم ، یکی از همین روزها اتفاقا پسر خاله ام شهید محمود قاسمی پور را با یک جیپ ادوات که مسلح به توپ صد و شش میلیمتیری است را میبینم چند ساعتی با هم میگذرانیم ، یادش به خیر اول به عنوان بسیجی آمده بود ، بعد از مدتی همان جا پاسدار شده بود .

 بالاخره یک روز عصر انتظار به پایان رسید و قرار شد به خط منتقل شویم ، به سمت خط به راه افتادیم از شهر فاو و منابع نگهداری نفت که میگذریم   وارد جاده ام القصر میشویم از کنار توپخانه خودی ادامه مسیر میدهیم از این جا به بعد فضا رنگ و بوی دیگری دارد ، حجم آتش سنگین تر است ، هر چه به خط نزدیک تر میشویم تعداد خمپاره ها بیشتر میشود ، نهایتا با عبور از کارخانه نمک به خط میرسیم ، اینجا خاک نیست در حقیقت تعداد زیاد خمپاره ها موجب شده آهن پاره و ترکش سطح زمین را بپوشاند ، رنگ زمین سیاه شده ، در دل خاکریزها ، سنگرهایی ساخته اند که هر یک به امری اختصاص دارد ، سنگر فرماندهی ، سنگر تبلیغات ، سنگر تدارکات ، نمازخانه و سنگرهایی برای اسکان رزمنده ها ، بین خطوط ما و عراق برای جلوگیری از ادامه پیشروی رزمندگان دریاچه مصنوعی با انتقال آب درست کرده اند تا جلوی پیشروی نیرو های ایرانی گرفته شود .

  بعد از دقایقی فرماندهی گردان دستور میدهد ، تعدادی از بچه ها که من هم شامل آنها میشوم به اتفاق شهید نیکبختیان در سنگرهای کمین که مابین خط ما و عراقی ها هستند  مستقر شویم ، ما هم با احتیاط به آنجا میرویم ، اینجا نیز چند تا سنگر مختلف درست شده من و شهید نیکبختیان و منصوری در یک سنگر هستیم . فاصله ما تا اولین کمین عراقی ها کمتر از صد متر است .

وظیفه ما اینجا نظارت بر هر گونه فعل و انفعال و تحرک دشمن می باشد ، بعضی اوقات

دیده بان ها هم می آیند و به توپخانه گرا میدهند .

روزها معمولا در خطوط پدافندی اوضاع آرام تراست و طبق یک قانون نانوشته آتش بس نسبی برقرارمیشود البته سوء تفاهم نشه بعضی وقتها هم میبینی چنان حجم آتشی روی سرتون ریخته میشه که آدم را یاد جهنم میاندازد .

به لحاظ نزدیکی به کمین عراقی ها و نیز شنود احتمالی از بیسیم استفاده نمیکنیم  ولی ضرورت ارتباط اجتناب ناپذیر و حیاتی است ، برای این مهم ، تمام فاصله بین کمین تا خط خودی که پشت سر، ما بود و مابین تمام گروهان ها به وسیله سیم تلفن مرتبط شده بودند و با تلفن هایی موسوم به قورباغه ای  ارتباط  میسر می شد.

 ( برای اینکه خدای ناکرده مزاحم خواب دشمن نشویم صدای زنگ این نوع تلفن شبیه صدای قورباغه بود )

تا اینجا مشکلی نیست اما بدبختی از این جا شروع میشه که این خمپاره های بی معرفت و نانجیب گاه و بی گاه بدون اینکه وقت حالیشون باشه روی این سیمها سقوط میکردند و باعث قطع ارتباط میشدند.

 ( شایان ذکر است قطع ارتباط همیشه کار خمپاره ها نبود و گویا بعضی اوقات برادران عراقی که ممکن بود کمین را دور زده باشند هم مبادرت به این کار میکردند و این احتمال را نباید از نظر دور میکردیم )

 علی ایحال اینجا بود که حقیر بایستی سر سیم را به دست گرفته و با یک دستگاه تلفن قورباغه ای طی طریق کرده تا به نقطه قطعی سیم برسم ،

 زمانی که در فاو بودم یکی از پشه هایی که قبلا وصفشون کردم قوزک پام را چنان گزید که کارم به بهداری کشیده شد ، یک شب ارتباط سنگر کمین با گردان قطع شد بنده نیز علیرغم اینکه شب قبل محل نیش را باند پیچی کرده بودم سیم به دست به راه افتادم در بین راه هر از چند گاهی خمپاره ای به اطراف میخورد و مجبور به خیز میشدم ، اما نگرانی عمده ام این بود که انفجار این خمپاره ها ممکنه دوباره قسمتی از سیم را  قطع کرده باشد ، به راهم ادامه دادم هر چه میرفتم به قطعی نمی رسیدم نمی دانم با وجودی که نور منورهای عراقی منطقه را روشن کرده بود چطور شد که یک دفعه خودم را میان یک گودال آب شناور دیدم

( کسانی که منطقه جنوب را دیده اند میدانند خاک آنجا حالت چسبندگی دارد)

 با سعی و تلاش فراوان خودم را کشیدم بیرون اما  شوری آب باعث چنان سوزشی در محل گزش پشه شده بود که دیگر قادر به راه رفتن نبودم پوتین را در آوردم و چند دقیقه ای نشستم و با هر جان کندنی بود راه افتادم از خوش شانسی چند قدم نرفته بودم به محل قطع شدن سیم رسیدم و بعد از متصل کردن دو طرف سیم چک کردم دیدم ارتباط برقرار شد چنان شاد شدم که نزدیک بود از خوشحالی گریه شوم.

 لنگ لنگان به سمت کمین برگشتم وقتی با آن وضعیت با لباس های گل آلود و پوتین بدست وارد سنگر کمین شدم بچه ها اول تصور کردند مجروح شده ام وقتی جریان را  تعریف کردم ،

چون  از شدت ناراحتی در آستانه گریه بودم به زور خودشان را کنترل کردند اما یک دفعه همگی مثل بمب منفجر شدند وخنده فضای سنگر را  پر کرد.

 من هم با چشمان اشک آلود می خندیدم ، خسته و کوفته لباسم را عوض کردم و نمازم را خواندم و خوابیدم وقتی بیدار شدم دیدم بچه ها لباسم را شسته بودند پوتین هایم را واکس زده بودند و بالاخره چند روزی عزیز بودیم ...........

ادامه دارد .....

 

 

نوشته شده توسط علیرضا برهانی نژاد در ساعت 0:29 | لینک  |