بیست و هشتم دیماه هزار و سیصد و شصت و پنج – عملیات کربلای پنج _ نهر جاسم
عجب غروب غم انگیزی ، نورآفتاب از لابلای شاخه های درختان نخل به هم پیوسته و نیز شعله های آتشی که در دل این نخلستان زبانه میکشید منظره ای زیبا و رویایی را به وجود آورده بود ، فضا آکنده از بوی خون و باروت و صدای انفجار های پی در پی است .
امروز در دفاع از مواضع حاصل از پیشروی های شبهای قبل ، خاک تب دارو تشنه و خشک این منطقه با خون صدها جوان از بهترین فرزندان این ملت آبیاری شده است و قرار است امشب مرحله ای دیگر از عملیات کربلای پنج انجام شود .
بعد از نماز مغرب و عشا خستگی و بی خوابی موجب شد هر کدام از بچه ها در گوشه ای از سنگر به استراحت بپردازند . در زیر نور فانوس به آهستگی چهره تک تک بجه ها را از نظر گذراندم ، به طور قطع و یقین فردا با طلوع آفتاب بسیاری از آنها پر گشوده و آسمانی شده بودند ، بعضی ها شوخی میکردند و برخی نیز سکوت اختیار کرده بودند و عده ای هم چفیه را بر صورت کشیده بودند و بدون دغدغه خوابیده بودند چرا که شب پر کاری در پیش بود .
بوی دود تند ناشی از انفجارها ، چنان گلویم را فشرد که با احساس خفگی از خواب پریدم ، زمین زیر پایمان لحظه ای آرام قرار نداشت نیمه های شب فرمان شروع عملیات صادر شد .
بعد از خدا حافظی و مصافحه و گفتن و شنیدن آخرین حرفها بچه ها در دسته های چند نفری از سنگر خارج می شدند . حمید پسر عمویم هم به همراه یکی از دسته ها عازم شد وقتی که از هم جدا میشدیم تصور اینکه ممکن است برایش اتفاقی بیفتد و من سالم بمانم عذابم میداد چرا که مسلما در این صورت باید پاسخگوی پدر و مادرش می بودم هر چند او از من بزرگتر بود اما آنها دلیل اعزام فرزندشان به جبهه را هم نشینی با من میدانستند .
زمان به کندی سپری می شد ، حدود یک ربع از آغاز عملیات گذشته بود که قرار شد من در معیت آقای شریف باتفاق مابقی بچه ها به دیگران بپیوندیم .
پله های سنگر را به سرعت طی کردیم و وارد محوطه شدیم حقیقتا قیامت کوچکی بر پا شده بود از هر طرف گلوله ای می آمد وهر انفجاری زمین گیرمان میکرد هنوز چند قدمی از سنگر دور نشده بودیم که درراه به اولین شهید بر خوردیم برای اینکه از سرنوشت دوستان بی خبر نباشم رویش را در زیر نور سرخ منورها به تماشا نشستم ، غریبی آشنا بود... چند قدم جلوتر یکی دیگر و .... هر چه جلوتر میرفتیم بر تعداد شهدا افزوده می شد .
پس از مدتی از کارم پشیمان شدم چرا که فرقی نداشت اینها که اکنون در خون خودشان غلطیده اند از گردان ما باشند یا از دور افتاده ترین نقطه ایران ، بدون توجه به هویت شهدا از کنارشان عبور میکردیم ، این وضع ادامه داشت تا وقتی به خاکریز خودی رسیدیم و از اینجا پس از عبور از شکافی که در خاکریز ایجاد شده بود وارد یک معبر به عرض حدود دو متر شدیم که توسط بچه های تخریب از وجود مین پاکسازی شده بود و با روبان مشخص شده بود این روبان ها تا خاکریز عراقی ها ادامه داشت ...
من مات و مبهوت به دنبال فرمانده ام با سرعت میرفتم ، درون نخلستان صداهای گنگ و نامفهوم به همراه غرش انفجار مداوم لحظه ای قطع نمیشد ، در میانه راه به جایی رسیدیم که تعداد زیادی شهید و مجروح افتاده بود، تنها کاری که می توانستیم بکنیم این بود که آنها را از مسیر به کناری کشیدیم و به راهمان ادامه دادیم ..... ادامه دارد