عصر روزجمعه 27/10/ 1365 شلمچه – ساعت حدود 2 بعداز ظهر
دستور رسیده برای آغاز مرحله دیگری از عملیات کربلا ی پنج به منطقه ای به نام نهر جاسم برویم .
افراد گردان سوار بر لند کروز با چهره های خندان و متبسم آماده عزیمت میشوند .
من بیسیم چی آقای شریف معاون گردان هستم ، ما جزء آخرین نفراتی هستیم که سوار ماشین میشویم .
حرکت ما به سوی آینده ای که هیچ خبری از آن نداریم آغاز میشود .
ماشین ها به سرعت حرکت میکنند ، از کناردژ کنار دریاچه ماهی جایی که قبلا برای تهیه باطری بیسیم رفته بودم رد میشویم ، آتش دشمن از اینجا به شکل عجیبی شدت پیدا میکنه ،
این منطقه یک دشت وسیع خالی از هر نوع پوشش گیاهی است که دشمن برای ممانعت از حمله نیروهای ایران و محافظت از بصره با انحراف آب رودخانه دریاچه مصنوعی درست کرده بود (دریاچه ماهی)....
شب اول عملیات کربلای پنج نیروهای لشکر اسلام به وسیله قایق های تندرو به سمت مقابل دریاچه رفته بودند ،
عراقی ها در این منطقه با استفاده از آخرین نوآوری ها خاکریز هایی درست کرده بودند موسوم به نعل اسبی که تصرف این نوع خاکریزها به لحاظ شکل آنها تقریبا محال بود اما بچه های ما توانستند این امر محال را به واقعیت تبدیل کنند .
ماشین ها به سرعت از دژ دور میشدند ، در بین راه از کنار لشکر های زیادی رد شدیم ، بچه های لشکر محمد رسول الله ( بچه های تهران) لشکر پنج نصر (خراسانی ها) لشکر امام حسین (بچه های اصفهان) و ......
نیمه های راه از شدت حجم آتش دشمن همه ماشین ها متوقف شدند .
جاده در اینجا در محدوده دید دشمن و تیررس آنها بود .
یکدستگاه بلدوزر به شدت مشغول کار و ساخت خاکریزی بود تا آن نقطه که توی دید مستقیم عراقی هاست را بپوشاند . درنگ جایز نبود ایستادن و منتظر شدن همانقدر خطرناک بود که حرکت ، چرا که حجم زیاد آتش خمپاره ها میتوانست موجب تلفات مضاعف شود ، بنا به صلاحدید قرار شد با سرعت از آنجا رد شویم .
هنوز چند تا ماشین رد نشده بود که ناگهان شدت آتشباری دشمن به شکل عجیبی شدت گرفت ، بی اختیار همگی از لندکروزهای در حال حرکت پایین پریدیم تا در گوشه ای سنگر بگیریم . در حین دویدن حس کردم زیر پایم خالی شد نشستم دیدم قسمتی از پاشنه پوتینم با اصابت ترکش رفته وقتی پسرعمو ودیگران دیدند تعجب کردند ، به هر حال با لطف خدا بدون هیچ تلفاتی از آنجا رد شدیم و بالاخره به محلی رسیدیم که قراربود .
اینجا برخلاف خود شلمچه مملو از نخل است ،
به اولین خاکریز که میرسیم جسد عراقی را میبینم که از کمر دو نیم شده و درست روی راس خاکریز افتاده هر چه جلوتر میرویم تعداد اجساد عراقی ها بیشتر میشود و این نشان از این دارد که چند ساعتی بیشتر از فتح اینجا نمیگذرد .
در دل نخلستان به یک پادگان میرسیم که دارای تاسیسات زیادی است و دشمن با ساخت سنگر های مقاوم احتمالا آنجا را برای فرماندهی نیروهایش در نظر گرفته بود ، محوطه پادگان مملو بود از اجساد عراقی و ماشین ها و دیگر وسایل موتوری بعضا در حال سوختن و تعدادی هم سالم و دست نخورده ، مشخص بود از اینجا جلوتر نمی شود رفت ، همگی در دل خاکریز پناه گرفتیم و مشغول حفر جان پناه شدیم ، هر چند دیگر خورشید را نمیشد دید اما هوا هنوز روشن بود ، آسمان خون فام شده بود ، صدای هواپیما نظر همه را معطوف به آسمان کرد تعداد زیادی هواپیما درست بالای سرما جولان میدادند ، من و آقای شریف و پسر عمویم با هم هستیم ، وقتی که بمب هایشان را میریختند چنین به نظر می آمد که درست روی سر ما فرود خواهند آمد ، اما این از خطای دید بود و بمب ها با فاصله چند کیلو متری منفجر میشدند ، هوا که تاریک شد مقرر شد تا فرمان بعدی در یکی از ساختمان های پادگان اسکان بگیریم .
در یک اتاق حدودا پانزده شانزده متری بیش از سی نفر مستقر شدیم ، از لوازم داخل آنجا متوجه شدیم قبلا آشپزخانه بوده یک میز آهنی بزرگ وسط اتاق بود ، لازم به ذکر است که این اتاق یک سقف داشت که از چند جا میشد آسمان را دید ، چهار طرف هم به وسیله گلوله و ترکش سوراخ سوراخ شده بود ،
کنار این اتاق دو دستگاه نفر بر سالم عراقی جا مانده بود .
شب عجیبی در آن اتاق داشتیم ........ ادامه دارد