شب را همه با آرامش آن ميشناسند وسحر را با راز و نياز ... اما شبي را که پشت سرگذاشتم آن چنان مملو از هياهو و صدا بود که حتي تصور آن نيز قطعا در هيچ روزي تکرار ناشدني مينمايد . سحرگاهان ، بسياري سجاده خون پهن کرده و نماز عشق به پا داشتند و تسبيح يار گفتند و به وصال دوست رسيدند . به راحتي و وضوح مي شد درهاي باز آسمان را ديد و صداي بال فرشتگان را که براي همراهي و مشايعت و استقبال از بهترين ، عزيزترين و مقرب ترين بندگان خدا ، در حرکت بودند را شنيد ... گويي خورشيد هم تاب نياورده و تحملش به سر آمده بود ، چرا که فکر ميکرد قافله عشاق بروند و او از ديدن راهيان محروم شود ، هر چند نمي دانست حرکت کاروان شهادت شب وروز نمي شناسد و مقدر شده است بسياري از مسافران در حضور او به خيل راهيان نور بپيوندند .... با روشني آسمان معدود عراقي هايي که در کانال مانده بودند دستها را بالا برده و تسليم شدند .
امدادگران مشغول مداوي مجروحين و انتقال آنها و شهدا به عقب هستند .
ماندن در کانال ديگر مقدور نيست ، چرا که کانال از سمتي که به عراق منتهي ميشود فاقد خاکريز بوده و در تيررس و ديد دشمن است . قبل از روشني کامل هوا با احتياط و با سرعت يکي پس از ديگري کانال را ترک کرده و به پشت خاکريزي که رو به ايران ساخته اند ميرويم و در مقابل دشمن موضع گرفته و در فواصل چند متر از هم شروع به حفر جان پناه مي کنيم . هنوز ساخت سنگرها به اتمام نرسيده که به وسعت و حجم آتش دشمن افزوده ميشود و اين نشانگر آغاز تحرک عراقي ها براي پاتک و باز پس گيري نقاطي است که شب گذشته از دست داده اند ...
براي ديدن وضعيت با آرامي به راس خاکريز رفتم . روبروي ما در فاصله اي نزديک نيروهاي عراقي در پناه صدها زره پوش که کثرت آنها به حدي بود که از راست و چپ تا افق ديد تا جايي که چشم کار ميکرد آرايش گرفته و در حال تدارک حمله به ما بودند ... قبل از شروع پاتک ، تانک هاي عراقي با حرکت در عرض جبهه خودشان وايجاد سر و صدا و به راه انداختن دود و گرد و خاک قصد تضعيف روحيه و ارعاب وترساندن ما را داشتند که تاثير نداشت . بالاخره پاتک دشمن شروع شد .
در همين احوال نيروهاي تازه نفس به جمع ما پيوستند . با نزديک شدن تانک ها آرپي جي زن ها مشغول شکار تانک شدند ، گهگاهي خمپاره اي يا شليک مستقيم تانکي باعث جراحت يا شهادت عده اي مي شد . هر چه زمان مي گذشت آتش دشمن بيشتر و بيشتر مي شد و تلفات ما نيز به تبع آن افزايش مي يافت .
در اين زمان بود که بيسيم را در آورده و با کمک به آرپي جي زن ها در قرار دادن گلوله در سلاح سعي کردم موثرتر باشم ، گاهي هم به کمک بچه هايي ميرفتم که مهمات به جلو مي آوردند ... در حين دفع پاتک بسياري به خاک و خون غلطيدند . برايم مسجل و حتمي بود که برگشتي ندارم .
در همين اوضاع خمپاره اي از بالاي سرم رد شد ، خواستم خيز بردارم که ديگر ديرشده بود و انفجار و موج ناشي از آن مرا چندين مترپرت کرد ، به پشت روي زمين افتاده بودم ، گوش هايم چيزي نمي شنيد ، به نظرم آمد که زمان از حرکت بازايستاده و متوقف شده است ، درد و سوزشي حس نميکردم ، بدنم مانند کسي که دچار برق گرفتگي شده است سخت ميلرزيد ، گيج بودم و نميدانستم چه اتفاقی برايم رخ داده براي لحظاتي صحنه هاي عجيبي از جلوي چشمم عبور کرد ناگهان احساس سبکي خاصي کردم ، مانند پر شناورشده بودم و به آرامي بالا ميرفتم ، ديگر اختيار هيچ جاي بدنم را نداشتم هر چه سعي ميکردم بي فايده بود و قدرتي براي کنترل خودم نداشتم.احساس عجيبي داشتم که مي دانم زبان از بيانش قاصراست.
به نوعي بر محيط احاطه داشتم ، در يک آن تصميم گرفتم که نروم وبا دستهايم سعي کردم زمين را بگيرم و همينطور شد و در لحظه اي همه آن حالات رفت و من در ميان عده اي مجروح ديگر افتاده بودم ..... ادامه دارد ...