۩۞۩๑๑۩۞۩๑  هر که میخواهد ما را بشناسد داستان کربلا را بخواند ... ۩۞۩๑๑۩۞۩๑

زندگی ما انسانها نوعاً به گونه ای است که قادر نیستیم علیرغم اختیار در انتخاب مسیر بر جبر محتوم اثر بگذاریم و حقیر اعتقاد دارم در دفاع مقدس هشت ساله هیچ تیر و ترکشی بدون ماموریت و استحقاق نصیب رزمنده ای  نشد .

این واقعیت غیر قابل انکار است که در هر جنگی کشته شدن   ،  زخمی شدن  و اسارت از بدیهی ترین نتایجی است که افراد در گیر در کارزار همواره در معرض آن قرار دارند اما با نگاه دینی و ارزشی مبتنی بر تعالیم اسلام با اطمینان و یقینا میتوان گفت در جنگ ما هر کدام از عواقب  مذکور علی الخصوص شهادت فقط قسمت کسانی شد که ظرفیت آنرا در خود ایجاد  نموده بودند و لیاقت داشتند ودر یک کلام هر چه به هرکس داده شد حقش بود ...

با عقل مادی و علم بشری درک  و تشخیص نعمت با نقمت  و تمایز بین آنها ممکن نیست چه بسا در خواست هایی از خداوند داریم و برای رسیدن به آنها نذر و نیاز میکنیم ولی فی الواقع  نیل به آنها به نفع ما نیست و بالعکس  بسیاری از اتفاقات حادث بر ما که ظاهرا بلا هستند اما در حقیقت عین نعمت و لطف حضرت دوست به ماست ...

بنده برای خودم دو تاریخ تولد قائلم یکی ۲۵/۵/۱۳۵۰ روزی که پا به عرصه این دنیای خاکی نهادم و دیگری ۲۹/۱۰/۱۳۶۵  که زندگی جدیدی را آغاز کردم . در این زمان تقدیر برایم سرنوشتی رقم زد که نه تنها شکوه و شکایتی از آن نداشته و ندارم بلکه آنرا منتهای محبت معبودم میدانم که نعمتی به من ارزانی نمود که لایق آن نبودم و استحقاقش را نداشتم ...

بعد از تولد دومم هر بار که آهی کشیدم یا دردی را متحمل شدم و یا زخم زبانی دل آزرده ام کرد بیشتراز پیش حسش کرده ام ...

آنچه که در این طریق اهمیت دارد ثابت قدمی و صبر است و اگر هدایت خودش نباشد هر لغزشی موجب میشود با وجود تحمل این همه مصائب و مشکلات و درد و رنج ناشی از معلولیت و مجروحیت ، مصداق  بارز خسرالدنیا و الاخره باشیم و از آن بدترو دردناک تر شرمندگی مقابل شهداست ...

و اما ادامه ماجرا :

پس از ساعتها پرواز ، هواپیمای c130   حامل مجروحینی که حالا عده ای از آنها در آسمان آسمانی شده بودند در فرودگاه بندر عباس آرام گرفت .

تعداد زیادی آمبولانس روی باند فرودگاه آماده انتقال ما به بیمارستان بودند .

هوای مطبوع بندر بیشتر بهاری بود و لطافت خاص این فصل را داشت و از سوز و سرمای زمستان خبری نبود .

هنوز هم تشنه بودم اما دیگر توانی نداشتم حتی طلب آب بکنم .

به بیمارستان منتقل شدیم . مجروحین بر اساس نوع و سطح و میزان جراحت و وخامت حالشان تقسیم شده بودند و به آنها رسیدگی می شد. وضع من هم تعریفی نداشت . نمیدانم از خستگی و بی خوابی دو سه روز گذشته بود یا به دلیل تزریق دارو ، شاید هم علتش خون ریزی و ضعف بود هرازگاهی چشم باز میکردم و باز بی حال می شدم ...

تیم پزشکی بر بالینم حاضر شدند . آنچه که برایم اهمیت داشت اطلاع از مجروحیتم بود . هنوز نمیدانستم چرا قادر به حرکت نیستم و دلیل عدم تسلط و اختیار پاهایم چیست ؟ تنها پاسخی که شنیدم این بود که انشالله به زودی سلامتی خودت را به دست خواهی آورد ...

با رفتن پزشکان چند نفر دیگر آمدند . ظاهرا برای عمل جراحی آماده ام میکردند ...

دقائقی بعد به اتاق عمل منتقل شدم . هیچ اطلاعی از ماهیت جراحی و علتش نداشتم . تصورم بر این بود که بعد از عمل سلامتی ام به من بر خواهد گشت و با پای خودم به خانه و دیارم بر میگردم ...

در اتاق عمل پس از تزریق دارو و استنشاق گاز در حین صحبت با پزشک بیهوش شدم ...

تنها چیزی که به یاد می آورم احساس خفگی شدید و شلنگی بود که در گلویم مانع تنفسم بود و سخت آزارام می داد ...

گیج بودم و حالت تهوع  و سردرد شدید  داشتم ...

گهگاهی با داد و فریاد مجروحی چشم باز میکردم و همین که صدا ها کم میشد پلک ها یم سنگین می شد ...

غروب آفتاب دومین روز تولدم بود .

خانمی آمد و گفت شماره تلفن بده تا به خانواده ات خبر بدهی ، اول گفتم : لازم نیست حالا که عمل کرده ام با بیرون آوردن ترکش و به دست آوردن سلامتی نمی خواهم خانواده ام را بیخودی نگران کنم ...

اصرار و توجیهاتش نتیجه داد ... تلفن نداشتیم شماره تلفن همسایه مان را دادم . هنوز چند دقیقه نگذشته بود شماره را گرفتند .

پشت خط زن همسایه بود . حرف زدن برایم سخت بود . بعد از سلام سخت نبود تا بفهمد مجروح شده ام . یک جمله را نمیتوانستم تا آخر بیان کنم . نفسم بند می آمد و شکسته شکسته و بریده صحبت میکردم . اصرار داشت بداند از چه ناحیه ای مجروح شده ام ! گفتم :ترکش کوچکی به پایم اصابت کرده و چیز مهمی نیست ...

بالاخره مادرم گوشی را گرفت ... سلام کردم ... تنها چیزی که شنیده می شد  ، صدای زجه و ناله و گریه بود ... اصلا حرفی بین ما رد و بدل نشد ... پدرم گوشی را گرفت فقط سئوال کرد : بابا بگو کدام شهر و کدام بیمارستانی ؟ گفتم :  بندرعباس بستری هستم ... تا آن لحظه نام بیمارستان را نمیدانستم . همان خانم گفت : بگو ( بیمارستان شهید محمدی ) ...

 

ادامه دارد ... 

 

 

نوشته شده توسط علیرضا برهانی نژاد در ساعت 22:5 | لینک  |