۩۞۩๑๑۩۞۩๑  هر که میخواهد ما را بشناسد داستان کربلا را بخواند ... ۩۞۩๑๑۩۞۩๑

اهواز - لشکر 41 ثارالله - پنجشنبه  ۲۵/۱۰/۱۳۶۵

چند روز از آغاز عمليات کربلای پنج ميگذرد و من از سوی واحد مخابرات، مامورخدمت درگردان 420 شده ام ،گردان مهیای اعزام به شلمچه است ، بسیاری از اینها که میروند برگشتی ندارند ، پسرعمویم حمید هم در این گردان هست ، چون امیدی به برگشت نیست وسایل شخصی و وصیت نامه ای که از قبل نوشته بودم را تحویل تعاون میدهم .

احساس غریبی دارم ، منتظر یک اتفاق هستم ، غسل شهادت میکنیم ، بعد از اقامه نماز مغرب و عشا و صرف شامی مختصرآماده عزیمت به خط مقدم می شویم ، غوغایی است ، فضای عجیبی حکمفرماست ، خدا حافظی ها رنگ دیگری دارند ، امکان اینکه دیگر یکدیگررا نبینیم بسیار است ،درمیان اشکها و شوخی های دوستان پس ازگذر اززیر قران سوار کامیون هایی که برای استتار به گل آغشته شده اند، میشویم.

شلمچه در شمال خرمشهر و شرق شهر بصره است ، پس از ساعاتی کامیونها از جاده اصلی اهواز به خرمشهر از طریق یک فرعی تغیر مسیر داده و وارد شلمچه میشوند .

توپخانه خودی مشغول است  ، از اینجا دیگر امکان حرکت کامیون وجود ندارد ، پیاده به سمت خط راه افتاده و پیش میرویم ، به اولین خاکریز که می رسیم دستور می دهند همین جا مستقرشویم.

در دل خاکریز سنگر هایی تعبیه شده که برای ساعاتی پذیرای جوانانی است که برای اغلب آنها دیگر برگشتی نبود ،استراحتی در کار نبود، اکثرا آن شب را بیدار بودند و به عبادت پرداختند ، صدای گریه و زاری  در فضا پیچیده بود ، در یکی از سنگر ها تعدادی از بچه ها گرد هم آمدند و با صدای گرم و سوزناک برادری که بچه ماهان بود ودر همان عملیات شهید شد دعای توسل میخواندند ، شب اینگونه سپری شد .

روز بعد ، اول وقت متوجه شدم باطری بیسم خالی است ، به اتفاق پیک گردان با موتور به جلوتر ، جایی که عملیات از آنجا شروع شده بود (کانال ماهی) رفتم و با مراجعه به سنگر واحد مخابرات باطری گرفتم . آنجا بود که بعضی از بچه های مخابراتی را دیدم با خوشحالی همدیگر را در آغوش گرفتیم و از کسانی که نبودند کسب خبر کردم . از مظفر منصوری  پرسیدم گفتند : شب اول عمليات از آب عبور کرده و در خط مقدم است و فعلا سالم ، در راه برگشت به گردان ، اطراف جاده با

خمپاره اندازهای عراقی ها هدف قرار گرفته بود ، اما پیک گردان بی توجه با سرعت از میان دود و آتش عبور کرد و به سلامت به گردان رسیدیم .

در طول روز چندین نوبت هواپیما های دشمن برای بمباران توپخانه که نزدیک ما بود حمله کردند و با آتشباری ضد هوایی اقدام موثری نکردند و بمب هایشان را بی هدف می ریختند و می رفتند در یکی از همین حملات یک هواپیما سقوط کرد که موجی از شادی در ما پدید آورد.

عملیات در نقاط مختلف در جریان بود ، اوضاع کانال ماهی تقریبا تثبیت شده بود اما نبرد در بوارین و نهر جاسم که در حومه بصره بودند و حائز اهمیت به سختی پیش میرفت .

روزمان اينگونه و در انتظار ، سپری شد .

شبمان ، در هياهوی درگيری ها ،  در حسرت حضور ، تا صبح به ناله و زجه و طلب مغفرت و در يک کلام عبادت سپری شد ، شايد اين نوحه ها و اين درخواست ها وسيله ای شوند برای گرفتن برات شهادت و چه بسا افرادی که آنشب برنده اين سودای پرسود شدند ...

روز بعد برای ورود به عمليات به ما دستور دادند به نهر جاسم برویم ، به وسیله لندکروزهای متعدد، گردان عازم شد ...

  ادامه دارد

نوشته شده توسط علیرضا برهانی نژاد در ساعت 6:34 | لینک  | 

سنگر های کمینی که ما در آن مستقریم درست بر روی جاده فاو به ام القصر قرار گرفته اند .

در دوطرف عرض جاده خاکریز درست شده و پشت خاکریزها دریاچه مصنوعی و ما ، بین خاکریزها ،

یک روز که میخواستیم سنگر جدیدی درست کنیم در حال کندن زمین بودیم که به یک کوله پشتی برخورد کردیم  ازمشخصات صاحبش متوجه شدیم متعلق  به یک بسیجی پانزده ساله از رزمندگان لشکربیست و پنج کربلا(بچه های مازندران) است.

از قرائن پیدا بود به شهادت رسیده است ...

درون کوله پشتی وصیت نامه ای که بیشتر به مناجات عارفانه شباهت داشت تا وصیت و چند تا کارت شناسایی و لوازم شخصی خود را گذاشته بود . با وجود سن کم چنان متنی نوشته بود که هنوز که به یاد جملات و الفاظ آن میافتم بدنم میلرزد ، ...

 چنان با معبود خودش به صحبت نشسته بود و خلوت کرده بود و طلب عفو و بخشش نموده بود که هر خواننده ای را به یاد کمیل می انداخت  ...

 الهم اغفرلی کل ذنب اذنبته و کل خطیئه اخطاتها ...

خدایا این نوجوان چه گناهی میتوانسته بکند و چه خطایی از او سر زده است که چنین نالان است.

 و قد اتیتک یا الهی بعد تقصیری و اسرافی علی نفسی معتذرا نادما منکسرا مستقیلا مستغفرا منیبا مقرا مذعنا ..... زجه اش برای چیست ؟

 یا الهی وسیدی و مولای وربی صبرت علی عذابک فکیف اصبر علی فراقک ......

به یاد دارم در چندین جای این نوشته خداوند را با لفظ "یاغیاث المستغیثین "خطاب کرده بود ...

کوله پوشتی را تحویل تعاون دادیم تا به خانواده اش برسانند ...

چند روزی سخت تحت تاثیر این واقعه بودیم ،

می توان تصور کرد که چه دانشگاهی بود این جبهه که فارغ التحصیلان آن راه صد ساله را یک شبه طی کردند...

و بدا به حال ما و افسوس که از این قافله جا ماندیم ...

حرفها بسیارند و زبان و کلام قاصر اما توخود حدیث مفصل بخوان از این مجمل .....

یا حق

نوشته شده توسط علیرضا برهانی نژاد در ساعت 4:45 | لینک  | 

وظیفه ما اینجا نظارت بر هر گونه فعل و انفعال و تحرک دشمن می باشد ، بعضی اوقات

دیده بان ها هم می آیند و به توپخانه گرا میدهند .

روزها معمولا در خطوط پدافندی اوضاع آرام تراست و طبق یک قانون نانوشته آتش بس نسبی برقرارمیشود البته سوء تفاهم نشه بعضی وقتها هم میبینی چنان حجم آتشی روی سرتون ریخته میشه که آدم را یاد جهنم میاندازد .

به لحاظ نزدیکی به کمین عراقی ها و نیز شنود احتمالی از بیسیم استفاده نمیکنیم  ولی ضرورت ارتباط اجتناب ناپذیر و حیاتی است ، برای این مهم ، تمام فاصله بین کمین تا خط خودی که پشت سر، ما بود و مابین تمام گروهان ها به وسیله سیم تلفن مرتبط شده بودند و با تلفن هایی موسوم به قورباغه ای  ارتباط  میسر می شد.

 ( برای اینکه خدای ناکرده مزاحم خواب دشمن نشویم صدای زنگ این نوع تلفن شبیه صدای قورباغه بود )

تا اینجا مشکلی نیست اما بدبختی از این جا شروع میشه که این خمپاره های بی معرفت و نانجیب گاه و بی گاه بدون اینکه وقت حالیشون باشه روی این سیمها سقوط میکردند و باعث قطع ارتباط میشدند.

 ( شایان ذکر است قطع ارتباط همیشه کار خمپاره ها نبود و گویا بعضی اوقات برادران عراقی که ممکن بود کمین را دور زده باشند هم مبادرت به این کار میکردند و این احتمال را نباید از نظر دور میکردیم )

 علی ایحال اینجا بود که حقیر بایستی سر سیم را به دست گرفته و با یک دستگاه تلفن قورباغه ای طی طریق کرده تا به نقطه قطعی سیم برسم ،

 زمانی که در فاو بودم یکی از پشه هایی که قبلا وصفشون کردم قوزک پام را چنان گزید که کارم به بهداری کشیده شد ، یک شب ارتباط سنگر کمین با گردان قطع شد بنده نیز علیرغم اینکه شب قبل محل نیش را باند پیچی کرده بودم سیم به دست به راه افتادم در بین راه هر از چند گاهی خمپاره ای به اطراف میخورد و مجبور به خیز میشدم ، اما نگرانی عمده ام این بود که انفجار این خمپاره ها ممکنه دوباره قسمتی از سیم را  قطع کرده باشد ، به راهم ادامه دادم هر چه میرفتم به قطعی نمی رسیدم نمی دانم با وجودی که نور منورهای عراقی منطقه را روشن کرده بود چطور شد که یک دفعه خودم را میان یک گودال آب شناور دیدم

( کسانی که منطقه جنوب را دیده اند میدانند خاک آنجا حالت چسبندگی دارد)

 با سعی و تلاش فراوان خودم را کشیدم بیرون اما  شوری آب باعث چنان سوزشی در محل گزش پشه شده بود که دیگر قادر به راه رفتن نبودم پوتین را در آوردم و چند دقیقه ای نشستم و با هر جان کندنی بود راه افتادم از خوش شانسی چند قدم نرفته بودم به محل قطع شدن سیم رسیدم و بعد از متصل کردن دو طرف سیم چک کردم دیدم ارتباط برقرار شد چنان شاد شدم که نزدیک بود از خوشحالی گریه شوم.

 لنگ لنگان به سمت کمین برگشتم وقتی با آن وضعیت با لباس های گل آلود و پوتین بدست وارد سنگر کمین شدم بچه ها اول تصور کردند مجروح شده ام وقتی جریان را  تعریف کردم ،

چون  از شدت ناراحتی در آستانه گریه بودم به زور خودشان را کنترل کردند اما یک دفعه همگی مثل بمب منفجر شدند وخنده فضای سنگر را  پر کرد.

 من هم با چشمان اشک آلود می خندیدم ، خسته و کوفته لباسم را عوض کردم و نمازم را خواندم و خوابیدم وقتی بیدار شدم دیدم بچه ها لباسم را شسته بودند پوتین هایم را واکس زده بودند و بالاخره چند روزی عزیز بودیم ...........

ادامه دارد .....

نوشته شده توسط علیرضا برهانی نژاد در ساعت 18:55 | لینک  |