۩۞۩๑๑۩۞۩๑  هر که میخواهد ما را بشناسد داستان کربلا را بخواند ... ۩۞۩๑๑۩۞۩๑

اکنون دیگر توان هیچ کاری نداشتم .

 حتی قادر به حرکت دستهایم هم نبودم .

با شدت خونریزی ، رفته رفته  قدرت دیدم کم می شد  .

تشنگی عجیبی تمام وجودم را می سوزاند .

توقع کمک در این  اوضاع و احوال بیهوده و عبث بود  ، به نوعی تسلیم وضعیت خود شدم  ، اما تشنگی سخت آزارم میداد ، نا خودآگاه طلب آب میکردم و دیگر اصلا به فکر مجروحیتم نبودم ... دقیقاٰ یادم نیست که چه مدت گذشت ولی خورشید تقریبا وسط  آسمان بود . چند تا از بچه های گردان  مرا  بر روی برانکادی گذاشتند و رفتند ، خونریزی پشتم بر کف برانکاد حالت چسبندگی خاصی ایجاد کرده بود و با هر تکان کوچکی صدای خونی که روی برانکاد بود به گوشم میرسید ...  بالاخره آنچه که بر دلم گذشته بود به وقوع پیوست . از قبل میدانستم که دیگر با پای خودم بر نمیگردم . آری من هم حالا دیگر سهم خودم را از سفره جهاد گرفته بودم ... عدم توانایی در حرکت باعث شد یاد جانبازان ویلچری افتادم  با بغض و درماندگی از امام زمان خواستم  حداقل دستهام را به من برگردانند ... بی درنگ دستهایم جان گرفتند و در همین حین یکدستگاه ماشین سیمرغ که مهمات و غذا آورده بود با سرعت از کناره خاکریز رد شد . دوستانی که سالم بودند در برگشت این خودرو ما را با عجله در قسمت بار گذاشتند و راننده هم بدون هیچ توقفی با سرعت  به سمت عقب آمد . سرعت خودرو به حدی بود که ما را درهمدیگرمیپیچاند ... بالاخره ایستاد . پس از توقف چند نفر که انگار آماده بودند ما را به داخل آمبولانس انتقال دادند . درون آمبولانس علاوه بر من چند تا مجروح دیگر که توان نشستن داشتند وجود داشت در حین حرکت هر چند میدانستم دادن آب به جهت اینکه موجب تشدید خونریزی میشود وتقاضای آن برایم سودی ندارد ولی من فقط آب میخواستم و به نوعی التماس میکردم اما راستش دیگر حتی قدرت حرف زدن هم نداشتم و حس میکردم بجز خودم هیچکس سخن مرا نمی شنود هراز گاهی انفجاری در نزدیکی آمبولانس اتفاق می افتاد به هرحال پس از رسیدن به بیمارستان صحرایی چند نفر به بالینم آمدند و بعد از تخلیه محتویات جیبم ، با قیچی تمام لباسهایم را پاره کردند و با یاداشت کد پلاک وپرکردن یک فرم ، محل اصابت ترکش را بانداژ کردند ...

پیرمردی به بالای سرم آمد از شهر و دیارم پرسید اما من فقط آب میخواستم ...آب ... آب

دیگر تاب و تحمل نداشتم ... گاهی از حال میرفتم و گاه بهوش می آمدم...

خیسی لبان خشک شده ام مرا به خود آورد ، دیدم همان پیرمرد یک قطعه گاز خیس بر روی لبانم گذاشته و نوازشم میکند . آنچنان احساس رضایت و راحتی کردم که قابل توصیف نیست اما چه سود هنوز دقیقه ای نگذشته بود که دوباره آتش به جانم افتاد ...

 از اینجا دیگر لحظاتی بی هوش میشدم و گاهی بهوش می آمدم ...

با هلیکوپتر مرا با تعداد زیادی مجروح به اهواز منتقل کردند و به بیماستان شهید بقایی بردند .

تمام اتاق ها و راهروهای بیمارستان مملو از مجروح بود . انبوه بچه های مجروح رسیدگی را کند کرده بود . مرا با همان برانکاد گوشه راهرو گذاشته بودند ... در همین بیمارستان بود که شخصی نمیدانم از سر دلسوزی یا ... یک لیوان آب به من داد ... هر چند تشنگی ام مرتفع شد ولی حالم خیلی بد شده بود ، حالا دیگر تاریکی شب  همه جا را فرا گرفته بود .

بدون اینکه کاری برایم انجام دهند بعد از ساعتها که به کندی هم گذشت به فرودگاه اهوازاعزام شدم وضعیتم به صورتی بود که واقعا درک درستی از اطراف نداشتم هر گاه که جابجایم میکردند متوجه میشدم ، سوزش و درد محل اصابت ترکش هم کم کم بر من مستولی میشد .                           

  تعداد زیادی مجروح در چندین طبقه درون هواپیمای سی 130 استقرار یافته بودیم . فضای هواپیما علاوه بر صدای سهمگین موتورها  پر بود از آخ و ناله مجروحین ونجواهایی که برایم نامفهوم و گنگ بود ...

از این شب کذایی فقط این را بگویم که پرواز ما بدلیل اینکه در اوج عملیات کربلای 5 بودیم و به لحاظ عدم پذیرش بیمارستانهای مختلف بالاخره بعد از چندین بار نشستن و بلند شدن ساعت 7 به زمین نشست و با باز شدن درب انتهای هواپیما تخلیه مجروحین و شهدایی که در آسمان آسمانی شده بودند آغاز شد ...

 اولین سوالی که از افرادی که آمده بودند ما را ببرن کردم این بود که: 

ما کجاییم ؟؟؟

نوشته شده توسط علیرضا برهانی نژاد در ساعت 16:48 | لینک  |