سلام
وقتی خوب فکر میکنم ، میبینم چقدر بی توقع و بی منت من را دوست دارد ،
او که من گاهی رهایش کردم مرا به حال خود نگذاشت و رهایم نکرد .
نمیدانم چه رازی است !
با همه بی مهری های من او همیشه تحملم میکند و در هر برهه ای از زندگی ام
هوای مرا داشته ...
وقتی او و محبت هایش و خودم و بی وفائی هایم را کنار هم قرار میدهم خیلی خجالت
میکشم ...
جدا خیلی بی معرفتم ... باور کنید تعارف نمیکنم ، بی اغراق میگم ...
عمر ما به هر اندازه ای که باشد ناگزیر روزی باید از اینجا دل بکنیم و راهی شویم ،
واقعیت اجتناب ناپذیری است که معمولا فراموش میکنیم!
براستی ما را برای چه آفریده است ؟ اینکه چند سالی در این دنیا باشیم چه حکمتی دارد ؟
سیر زندگی آدم سرشار از فرازونشیب است و سرنوشت های متفاوتی برای نوع او رقم
زده شده است .
مهم این است که به زندگی چگونه بنگریم وگرنه طولش بی اهمیت است ، هر چند برای
بنده خدا طول عمر فرصتی است برای تکامل وبرگرفتن توشه برای سفری سخت ومحتوم
که همگی مسافرش هستیم .
اینجاست که امام علی ابن الحسین (علیه السلام ) در دعای مکارم الاخلاق با خدایش چنین
نجوا میکند :
الهی وعمرنی مادام عمری بذلة فی طاعتک ، فاذا کان مرتعا للشیطان فاقبضنی الیک
خدایا ! مرا عمر عطا کن تا که عمرم صرف اطاعت بشود ،
(اما) اگر بناست که زندگیم چراگاه شیطان گردد ،
مرا هر چه زودتر به سوی خود ببر ...
خدا را سپاس می گویم که به من لطف داشت و قبل از بلوغم مرا همنشین بهترین
انسانهای روی زمین کرد .
آدمهائی که زمینی نبودند و معیارها و ارزشهایشان با خیلی از آنچه که دیگران میگویند
متفاوت بود .
باز هم می گویم خدایا شکر ... که اگر نبود دستگیری و مهربانی تو در مقابل این همه جهل
و ندانم کاری نوع انسان ، مسلما معلوم نبود اکنون در چه ورطه ای از این دنیا که عروس
هزاردادمادش میخوانند ، گرفتار بودم .
میدانید بسیاری از رفتارهای ما آدمها نهایت حماقت است و متاسفانه هرگز هم به خود
نمی آئیم !
انسان ضعیف که ادعا و غرورش گوش فلک را کر کرده در برابر قدرت لایزال او هیچ هم
به حساب نمی آید ، در اوج قدرت با چشم بر هم زدنی چنان به ذلالت و بدبختی می افتد که
ترحم خیلی ها را بر می انگیزد ،
اما چه میشود کرد که خودکرده را تدبیر نیست ...
کاش عبرت میگرفتیم .
باور کنید خیلی دلم واسه " مکتب عشق " تنگ شده ... نه راستش برای خود عشق دلتنگم ...
واقعیت را بگم ؟ بگم ؟ دلم برای خودم تنگ شده !
اینکه چیزی نمی نویسم بدین معنا نیست که حرفی برای گفتن ندارم اتفاقا خیلی حرفها دارم !
فکر میکنم هزاران حرف نگفته دارم ،
و این چند وقته حرفهای نگفته ام دارند خفه ام میکنند ...
بدبختی اینجاست که حرفهای من درخیلی از مواقع نگفتنی هستند !!!
اوه چقدر حرف ، حرف ، حرف ، حرف ، حرف !!! ،
یک اعتراف بکنم من و بغض رفقای قدیمی هستیم و هر وقت حرفی را نتوانم بزنم
سراغ این دوست قدیمی میرم و با او لحظاتم را می گذرانم ...
راستی بغض حرفه یا فریاد ؟؟؟
بـــــــــــــــــگـــــــــــــذریـــــــــــــــــــــم
خوب فکر میکنم ، میبینم چقدر بی توقع و بی منت من را دوست دارد ،
مرا به حال خود نگذاشت و رهایم نکرد.
نمیدانم چه رازی است ؟
او که من گاهی رهایش کردم باز هم به من نظر داشت !
وقتی خوب فکر میکنم ، میبینم چقدر بی توقع و بی منت من را دوست دارد ؟
با همه بی مهری های من ! او همیشه تحملم میکند و در هر برهه ای از زندگی ام
هوای مرا داشته ...
وقتی او و محبت هایش و خودم و بی وفائی هایم را کنار هم قرار میدهم خیلی خجالت
میکشم ...
جداً خیلی بی معرفتم ... باور کنید تعارف نمیکنم ، بی اغراق میگم ...
عمر ما به هر اندازه ای که باشد ناگزیر روزی باید از اینجا دل بکنیم و راهی شویم ،
واقعیت محتوم ...
عمر ما به هر اندازه ای که باشد ناگزیر روزی باید از اینجا دل بکنیم و راهی شویم ،
حقیقت گریزناپذیر و اجتناب ناپذیری است که معمولا فراموش میکنیم !
براستی ما را برای چه آفریده است ؟ اینکه چند سالی در این دنیا باشیم چه حکمتی دارد ؟
سیر زندگی آدم سرشار از فرازونشیب است و سرنوشت های متفاوتی برای نوع او رقم
زده شده است .
مهم این است که به زندگی چگونه بنگریم وگرنه طولش بی اهمیت است ، هر چند برای
بنده خدا طول عمر فرصتی است برای تکامل وبرگرفتن توشه برای سفری سخت ومحتوم
که همگی مسافرش هستیم .
اینجاست که امام علی ابن الحسین (علیه السلام ) در دعای مکارم الاخلاق با خدایش چنین نجوا میکند :
الهی وعمرنی مادام عمری بذلة فی طاعتک ، فاذا کان مرتعا للشیطان فاقبضنی الیک
خدایا ! مرا عمر عطا کن تا که عمرم صرف اطاعت بشود .
(اما) اگر بناست که زندگیم چراگاه شیطان گردد ، مرا هر چه زودتر به سوی خود ببر ...
خدا را سپاس می گویم که به من لطف داشت و قبل از بلوغم مرا همنشین بهترین انسانهای روی زمین کرد .امیدم شفاعت همان هاست ...
آدمهائی که زمینی نبودند و معیارها و ارزشهایشان با خیلی از آنچه که دیگران میگویند متفاوت بود .
باز هم می گویم خدایا شکر ... که اگر نبود دستگیری و مهربانی تو در مقابل این همه جهل
و نادانی و ندانم کاری نوع انسان ، مسلماّ معلوم نبود اکنون در چه ورطه ای از این دنیا که عروس هزاردادمادش میخوانند ، گرفتار بودم ؟ میدانید بسیاری از رفتارهای ما آدمها نهایت حماقت است و متاسفانه هرگز هم به خود نمی آئیم ! انسان ضعیف که ادعا و غرورش گوش فلک را کر کرده در برابر قدرت لایزال او هیچ هم به حساب نمی آید ، در اوج قدرت با چشم بر هم زدنی چنان به ذلالت و بدبختی می افتد که ترحم خیلی ها را بر می انگیزد .امًا چه میشود کرد که خودکرده را تدبیر نیست ... کاش عبرت میگرفتیم .
باور کنید خیلی دلم واسه " مکتب عشق " تنگ شده ... نه راستش برای خود عشق دلتنگم ...
واقعیت را بگم ؟ بگم ؟ دلم برای خودم تنگ شده ! اینکه چیزی نمی نویسم بدین معنا نیست که حرفی برای گفتن ندارم اتفاقاً خیلی حرفها دارم ! فکر میکنم هزاران حرف نگفته دارم ! و این چند وقته حرفهای نگفته ام دارند خفه ام میکنند ... بدبختی اینجاست که حرفهای من درخیلی از مواقع نگفتنی هستند !!!
اوه چقدر حرف ، حرف ، حرف ، حرف ، حرف !!! ، یک اعتراف بکنم من و « بغض » و « آه » رفقای قدیمی هستیم و پس از این دو مهمان « گریه » هم مهمان ما می شود ! هر وقت حرفی را نتوانم بزنم با این سه دوست درد و دل میکنم ...
سراغ این دوستان قدیمی میرم و با آن ها لحظاتم را می گذرانم ...
راستی « بغض و آه و گریه» حرف هستند کلمه هستند جمله هستند و یا فریادند ؟؟؟
بـــــــــــــــــگـــــــــــــذریـــــــــــــــــــــم