تبليغاتX
๑۩۞۩๑ مکتب عشق ๑۩۞۩๑ - مکتب عشق
۩۞۩๑๑۩۞۩๑ هر که میخواهد ما را بشناسد داستان کربلا را بخواند ... ۩۞۩๑๑۩۞۩๑

سنگر های کمینی که ما در آن مستقریم درست بر روی جاده فاو به ام القصر قرار گرفته اند .

در دوطرف عرض جاده خاکریز درست شده و پشت خاکریزها دریاچه مصنوعی و ما ، بین خاکریزها ،

یک روز که میخواستیم سنگر جدیدی درست کنیم در حال کندن زمین بودیم که به یک کوله پشتی برخورد کردیم  ازمشخصات صاحبش متوجه شدیم متعلق  به یک بسیجی پانزده ساله از رزمندگان لشکربیست و پنج کربلا(بچه های مازندران) است.

از قرائن پیدا بود به شهادت رسیده است ...

درون کوله پشتی وصیت نامه ای که بیشتر به مناجات عارفانه شباهت داشت تا وصیت و چند تا کارت شناسایی و لوازم شخصی خود را گذاشته بود . با وجود سن کم چنان متنی نوشته بود که هنوز که به یاد جملات و الفاظ آن میافتم بدنم میلرزد ، ...

 چنان با معبود خودش به صحبت نشسته بود و خلوت کرده بود و طلب عفو و بخشش نموده بود که هر خواننده ای را به یاد کمیل می انداخت  ...

 الهم اغفرلی کل ذنب اذنبته و کل خطیئه اخطاتها ...

خدایا این نوجوان چه گناهی میتوانسته بکند و چه خطایی از او سر زده است که چنین نالان است.

 و قد اتیتک یا الهی بعد تقصیری و اسرافی علی نفسی معتذرا نادما منکسرا مستقیلا مستغفرا منیبا مقرا مذعنا ..... زجه اش برای چیست ؟

 یا الهی وسیدی و مولای وربی صبرت علی عذابک فکیف اصبر علی فراقک ......

به یاد دارم در چندین جای این نوشته خداوند را با لفظ "یاغیاث المستغیثین "خطاب کرده بود ...

کوله پوشتی را تحویل تعاون دادیم تا به خانواده اش برسانند ...

چند روزی سخت تحت تاثیر این واقعه بودیم ،

می توان تصور کرد که چه دانشگاهی بود این جبهه که فارغ التحصیلان آن راه صد ساله را یک شبه طی کردند...

و بدا به حال ما و افسوس که از این قافله جا ماندیم ...

حرفها بسیارند و زبان و کلام قاصر اما توخود حدیث مفصل بخوان از این مجمل .....

یا حق

نوشته شده توسط علیرضا برهانی نژاد در ساعت 4:45 | لینک  |