تبليغاتX
๑۩۞۩๑ مکتب عشق ๑۩۞۩๑ - خاطره امروز
۩۞۩๑๑۩۞۩๑ هر که میخواهد ما را بشناسد داستان کربلا را بخواند ... ۩۞۩๑๑۩۞۩๑

وظیفه ما اینجا نظارت بر هر گونه فعل و انفعال و تحرک دشمن می باشد ، بعضی اوقات

دیده بان ها هم می آیند و به توپخانه گرا میدهند .

روزها معمولا در خطوط پدافندی اوضاع آرام تراست و طبق یک قانون نانوشته آتش بس نسبی برقرارمیشود البته سوء تفاهم نشه بعضی وقتها هم میبینی چنان حجم آتشی روی سرتون ریخته میشه که آدم را یاد جهنم میاندازد .

به لحاظ نزدیکی به کمین عراقی ها و نیز شنود احتمالی از بیسیم استفاده نمیکنیم  ولی ضرورت ارتباط اجتناب ناپذیر و حیاتی است ، برای این مهم ، تمام فاصله بین کمین تا خط خودی که پشت سر، ما بود و مابین تمام گروهان ها به وسیله سیم تلفن مرتبط شده بودند و با تلفن هایی موسوم به قورباغه ای  ارتباط  میسر می شد.

 ( برای اینکه خدای ناکرده مزاحم خواب دشمن نشویم صدای زنگ این نوع تلفن شبیه صدای قورباغه بود )

تا اینجا مشکلی نیست اما بدبختی از این جا شروع میشه که این خمپاره های بی معرفت و نانجیب گاه و بی گاه بدون اینکه وقت حالیشون باشه روی این سیمها سقوط میکردند و باعث قطع ارتباط میشدند.

 ( شایان ذکر است قطع ارتباط همیشه کار خمپاره ها نبود و گویا بعضی اوقات برادران عراقی که ممکن بود کمین را دور زده باشند هم مبادرت به این کار میکردند و این احتمال را نباید از نظر دور میکردیم )

 علی ایحال اینجا بود که حقیر بایستی سر سیم را به دست گرفته و با یک دستگاه تلفن قورباغه ای طی طریق کرده تا به نقطه قطعی سیم برسم ،

 زمانی که در فاو بودم یکی از پشه هایی که قبلا وصفشون کردم قوزک پام را چنان گزید که کارم به بهداری کشیده شد ، یک شب ارتباط سنگر کمین با گردان قطع شد بنده نیز علیرغم اینکه شب قبل محل نیش را باند پیچی کرده بودم سیم به دست به راه افتادم در بین راه هر از چند گاهی خمپاره ای به اطراف میخورد و مجبور به خیز میشدم ، اما نگرانی عمده ام این بود که انفجار این خمپاره ها ممکنه دوباره قسمتی از سیم را  قطع کرده باشد ، به راهم ادامه دادم هر چه میرفتم به قطعی نمی رسیدم نمی دانم با وجودی که نور منورهای عراقی منطقه را روشن کرده بود چطور شد که یک دفعه خودم را میان یک گودال آب شناور دیدم

( کسانی که منطقه جنوب را دیده اند میدانند خاک آنجا حالت چسبندگی دارد)

 با سعی و تلاش فراوان خودم را کشیدم بیرون اما  شوری آب باعث چنان سوزشی در محل گزش پشه شده بود که دیگر قادر به راه رفتن نبودم پوتین را در آوردم و چند دقیقه ای نشستم و با هر جان کندنی بود راه افتادم از خوش شانسی چند قدم نرفته بودم به محل قطع شدن سیم رسیدم و بعد از متصل کردن دو طرف سیم چک کردم دیدم ارتباط برقرار شد چنان شاد شدم که نزدیک بود از خوشحالی گریه شوم.

 لنگ لنگان به سمت کمین برگشتم وقتی با آن وضعیت با لباس های گل آلود و پوتین بدست وارد سنگر کمین شدم بچه ها اول تصور کردند مجروح شده ام وقتی جریان را  تعریف کردم ،

چون  از شدت ناراحتی در آستانه گریه بودم به زور خودشان را کنترل کردند اما یک دفعه همگی مثل بمب منفجر شدند وخنده فضای سنگر را  پر کرد.

 من هم با چشمان اشک آلود می خندیدم ، خسته و کوفته لباسم را عوض کردم و نمازم را خواندم و خوابیدم وقتی بیدار شدم دیدم بچه ها لباسم را شسته بودند پوتین هایم را واکس زده بودند و بالاخره چند روزی عزیز بودیم ...........

ادامه دارد .....

نوشته شده توسط علیرضا برهانی نژاد در ساعت 18:55 | لینک  |