غروب خورشید در آستانه درب آشپزخانه عراقی ها که حالا جان پناه و سنگر تعدادی بیش از سی نفر از افرادگردان شده بود بیسیم صدایم کرد ، بله مظفر منصوری دوستی که در اعزام اولم به جبهه در واحد مخابرات اکثر اوقات و در بیشتر ماموریتها با هم بودیم آنسوی خط مرا مورد خطاب قرار داده بود، ذوق زده شده بودم با خوشحالی و شور شعف زاید الوصفی جوابش را دادم قرار شد در اولین فرصت همدیگر راببینیم .... اما سرنوشت چیز دیگری برایمان رقم زده بود .....
روز دیگری از عملیات کربلای پنج گذشت و آسمان با منورهای خوشه ای عراقی ها شب را از یاد برده بود ، ما در سنگر منتظر آغاز مرحله ای دیگر از این عملیات بودیم ، با گذشت زمان هوا نیز رفته رفته سرد می شد . کمتر حرفی رد و بدل می شد ، آتش دشمن بر سرمان غوغایی به پا کرده بود ، صدای انفجارهای پی در پی دیگر برایمان عادت شده بود ، ترکشها و تیر های مستقیم از سوراخ های دیوار اتاقک وارد و از سوی دیگر خارج میشدند ...
انتظار دستور شروع عملیات و سردی طاقت فرسای هوا همه را کلافه کرده بود .
در آن حال و هوا یاد شهرمان افتادم ، و در ذهنم کسانی را مجسم میکردم که با خیال راحت و در بستری گرم آرمیده اند و در رویا هایشان سود روز بعد را محاسبه میکنند ...
اما اینجا سودای دیگری بر پا بود ، بزرگ مردان دوازده ساله به همراه شیر مردان هشتاد ساله همگی در پی تجارت و معامله ای دیگر هستند . در همین افکار بودم که پسر عمویم به کنارم آمد ، او دو سال از من بزرگتر و اعزام دومش بود ، به من گفت :"علیرضا بیا تا هر جا که امکانش باشه در طول عملیات همراه هم باشیم ، اینطور خیالمون از وضعیت هم راحت تره " ، نگرانی را در کلامش می شد حس کرد ، با لبخند گفتم : " حمید بیا بریم زیر اون میز آهنی تا قطع نخاع نشیم " شاید باورتون نشه من هرگز این لفظ را از کسی نشنیده بودم نمیدانم چطور به زبانم آمد ، به هر جهت با پناه بردن به اون میز ، هم از شر تیر و ترکش های عبوری راحت شدیم و هم مهم تراز آن ، اینکه با توجه به ازدحام بچه ها سرما را کمتر حس میکردیم ...
عقربه های ساعت به کندی می گذشتند ، خستگی روز و این بلاتکلیفی واقعا آزارمان میداد ، حجم عجیب آتش به حدی بود که محال بود کسی از سنگر خارج شود و سالم برگردد ، و همین موضوع باعث شد ساعت حدود دو بامداد به صورت رسمی اعلام شود که عملیات لغو شده است .
تا سحر میهمانی و پذیرایی عراقی ها ادامه داشت ، و با طلوع خورشید خیالشون حداقل برای یک روز راحت و کم کم از آن آتشباری کاستند، با روشن شدن هوا متوجه شدیم شب را در کنار یک جسد عراقی صبح کرده بودیم کمی چندش آور بود ، تازه متوجه شدیم بوی تعفن از چه بوده است. وقتی که از سنگرمان خارج شدیم باورش مشکل بود ، مانند این بود که زمین را شخم زده باشند .
دهها خمپاره و گلوله توپ عمل نکرده در گوشه گوشه محوطه پادگان در زمین خودنمایی میکرد و گلستانی را تداعی مینمود که به جای گل ، خمپاره و توپ در آن کاشته اند ...
بعد از خروج از آن سنگر کذایی ، تا ظهر بچه ها پشت خاکریز موضع گرفتند .
من به اتفاق معاون گردان و تعداد معدودی دیگر جهت توجیه در خصوص عملیات به سنگری وسط پادگان فرا خوانده شدیم .
این سنگر که کاملا مشخص است برای فرماندهی عراقی ها در آن محور ساخته شده در عمق زمین بود و دارای امکانات نسبتا مناسبی است ، برای ورود باید تعداد زیادی پله را طی میکردیم تا به کف میرسیدیم ، داخل سنگر هم متشکل از چندین اتاق مجزا بود .
علی ایحال توجیهات و دستورات لازم در مورد عملیاتی که شب بایستی انجام شود صورت پذیرفت و با آوردن نهار که مرغ بود دیگر وقوع عملیات برایمان محرز و قطعی گردید !!!
در طول روز چندین پاتک عراق توسط رزمندگان دفع شد و به نظر میرسید عراقی ها ، نا امید از پیشروی به این راضی هستند که عملیات همین جا متوقف شود اما نمی دانستند شب چه جهنمی انتظارشان را میکشد .... ادامه دارد
