تبليغاتX
๑۩۞۩๑ مکتب عشق ๑۩۞۩๑
۩۞۩๑๑۩۞۩๑ هر که میخواهد ما را بشناسد داستان کربلا را بخواند ... ۩۞۩๑๑۩۞۩๑




ديگر نمي‌گويم؛ پيشتر نرو!

اينجا باتلاق است!

حالا مي‌گردم به كشف باتلاقي تواناتر


در اينهمه خردي كه حتي باتلاق‌هايش


وظيفه‌شناس و عالي نيستند.


همه‌ چيز در معطلي است

ميوه‌اي كه گل


پولي كه كتاب مقدس


و مسجدي كه بنگاه املاك.



ما را چه شده است؟


اين يك معماي پيچيده است


همه در آرزوي كسب چيزي هستند


كه من با آن جنگيده‌ام


و جالب آنكه بايد خدمتكارشان باشم


در حاليكه دست و پا ندارم


گاهي چشم، زبان و به گمان آنها حتي شعور!


من بي‌دست، بي‌پا، زبان، گاهي چشم

و به گمان آنها حتي شعور


در دورافتاده‌ترين اتاق بداخلاق‌ترين بيمارستان


وظيفه حفاظت از مرزهايي را دارم


كه تمام روزنامه‌ها و شبكه‌هاي تلويزيوني


حتي رفقاي ديروزم - قربتاً الي‌الله -


با تلاش تحسين‌برانگيز


سرگرم تجاوز به آنند.


جالب آنكه در مراسم آغاز هر تجاوزي


با نخاع قطع شده‌‌ام


بايد در صف اول باشم


و هميشه بايد باشم


چون تريبون، گلدان و صندلي


باشم تا رسيدن نمايندگان بانك‌ها


سپس وظيفه دارم فوراً به اتاقم برگردم.




من

وظيفه دارم قهرمان هميشگي فدراسيون‌هاي درجه چهار باشم


بي‌دست و پا بدوم، شنا كنم و ...


دفاع از غرور ملي-اسلامي در تمام ميادين


چون گذشته كه با يازده تير و تركش در تنم


نگذاشتم آن‌ها از پل «مارد» بگذرند



حالا يك پيمانكار آن پل را بازسازي كرده است

مرا هم بردند


خوشبختانه دستي ندارم.


اگر نه يابد نوار را من مي‌بريدم


نشد.


وزير اين زحمت را كشيد


تلويزيون هم نشان داد


سپس همه برگشتند


وزير به وزارتخانه‌اش


پيمانكاران به ويلاهايشان


و من به تختم.


من نمي‌دانم چه هستم

نه كيفي و نه كمي


بي دست و پا و چشم و گوش و به گمان آن‌ها حتي ...


به قول مرتضي؛ كلمنم!


اما اين كلمن يك رأي دارد


كه دست بر قضا خيلي مهم است


و همواره تلويزيون از دادنش فيلم مي‌گيرد


خيلي جاي تقدير و تشكر دارد


اما هرگز ضمانتي نيست


شايد تغيير كنم


اينجاست كه حال من مهم مي‌شود.


شايد حالا پيمانكاران، فرشتگان شب‌هاي شلمچه

پاسداران پل مارد


و تركش خوردگان خرمشهرند


شايد من


حال يك اختلاس‌پيشه خودفروخته جاسوسم


كه خودم خرمشهر را خراب كرده‌ام


و لابد اسناد آن در يك وزارتخانه مهم موجود است


براي همين بايد، همين‌طور بايد


در دور افتاده‌ترين اتاق بداخلاقترين بيمارستان


زمان بگذرد


من پيرتر شوم


تا معلوم شود چه كاره‌ام.



سرمايه من كلمات است


گردانم مجنون را حفظ كرد


يكصد و شصت كيلومتر مربع با پنجاه و سه حلقه چاه نفت


اما بعيد مي‌دانم تختم


يكصد و شصت سانتي‌متر مربع مساحت داشته باشد


چند بار از روي آن افتاده‌ام


يكبار هم خودم را انداختم


بنا بود براي افتتاح يك رستوران ببرندم!



من يك نام باشكوهم


اما فرزندانم از نسبتشان با من مي‌گريزند


با بهره‌ هوشي يكصد و چهل


آنها متهمند از نخاع شكسته من بالا رفته‌اند


زنم در خانه يك دلال باغباني مي‌كند


و پسرم مي‌گويد:


ما سهم زخم از لبخند شاداب شهريم.


فرو بريزيد اي منورهاي رنگارنگ!

گمانم در اين تاريكي گم شده‌ام


و بين خطوط دشمن سرگردان،


آه! پس چرا ديگر اسيرم نمي‌كنند


آه! چه كسي يك قطع نخاعي بي‌مصرف را اسير مي‌كند


و باز آه! چه كسي يك اسير را اسير مي‌كند


آه و آه كه از ياد بردم، من اسيرم


زنداني با اعمال شاقه


آماده براي هر افتتاح، اعلام راي


و رقصيدن به سازها و مناسبت‌هاي گوناگون


و بي‌اختيار در انتخاب غذا


انتخاب رؤياها


حتي در انشاي اعترافاتم.


و شهيد، شهيد كه چه دور است و بزرگ


با تمام داراييش؛


يك شيشه شكسته


يك قاب آلومينيومي


و سكوت گورستان


خدا را شكر، لااقل او غمي ندارد


و هميشه مي‌خندد


و شهيد كه بسيار دور است از اين خطوط ناخوانا


از اين زبان بي‌سابقه نامفهوم


و اين تصاوير تازه و هولناك،


خدا را شكر! لااقل او غمي ندارد


و هميشه مي‌خندد


و بسيار خوشبخت است


زيرا او مرده است.



و من اما هر صبح آماده مي‌شوم


براي شكنجه‌اي تازه


در دور افتاده‌ترين اتاق بداخلاق‌ترين بيمارستان


در باغ وحشي به نام كلينيك درد


تا مواد اوليه شكنجه‌اي تازه باشم


براي جانم


تنم


وطنم


تا باز خودم را از تخت يك مترو شصت سانتي‌ام


به خاك بيندازم


اما نميرم


درد اين ستون فقرات كج


و فراق


لهم كند


اما همچنان شهيدي زنده باقي بمانم...


نوشته شده توسط علیرضا برهانی نژاد در ساعت 5:25 | لینک  | 

سلام

 

 وقتی خوب فکر میکنم  ، میبینم چقدر بی توقع و بی منت من را دوست دارد ،

او که من گاهی رهایش کردم مرا به حال خود نگذاشت و رهایم نکرد .

نمیدانم چه رازی است !

با همه بی مهری های من او همیشه تحملم میکند  و در هر برهه ای از زندگی ام 

هوای مرا داشته ...

وقتی  او و محبت هایش و  خودم و بی وفائی هایم را کنار هم قرار میدهم خیلی خجالت

میکشم ...

جدا خیلی بی معرفتم ... باور کنید تعارف نمیکنم  ، بی اغراق میگم ...

عمر ما به هر اندازه ای که باشد ناگزیر روزی باید از اینجا دل بکنیم و راهی شویم ،

واقعیت اجتناب ناپذیری است که معمولا فراموش میکنیم!

براستی ما را برای چه آفریده است ؟ اینکه چند سالی در این دنیا باشیم چه حکمتی دارد ؟

سیر زندگی آدم سرشار از فرازونشیب است و سرنوشت های متفاوتی برای نوع او رقم

زده شده است .

مهم این است که به زندگی چگونه بنگریم وگرنه طولش بی اهمیت است ، هر چند برای

بنده خدا طول عمر فرصتی است برای تکامل  وبرگرفتن توشه برای سفری سخت ومحتوم

که همگی  مسافرش هستیم .

اینجاست که امام علی ابن الحسین (علیه السلام ) در دعای مکارم الاخلاق با خدایش چنین

نجوا میکند :

الهی وعمرنی مادام عمری بذلة فی طاعتک ، فاذا کان مرتعا للشیطان فاقبضنی الیک

 

خدایا ! مرا عمر عطا کن تا که عمرم صرف اطاعت بشود ،

(اما) اگر بناست که زندگیم  چراگاه شیطان گردد ،

 مرا هر چه زودتر به سوی خود ببر ...

 

خدا را سپاس می گویم که به من لطف داشت و قبل از بلوغم مرا همنشین بهترین

انسانهای روی زمین کرد .

آدمهائی که زمینی نبودند و معیارها و ارزشهایشان با خیلی از آنچه که دیگران میگویند

متفاوت بود .

باز هم می گویم خدایا شکر ... که اگر نبود دستگیری و مهربانی تو در مقابل این همه جهل

و ندانم کاری نوع انسان ، مسلما معلوم نبود اکنون در چه ورطه ای از این دنیا که عروس

هزاردادمادش میخوانند ، گرفتار بودم .

میدانید بسیاری از رفتارهای ما آدمها نهایت حماقت است و متاسفانه هرگز هم به خود

نمی آئیم !

انسان ضعیف که ادعا و غرورش گوش فلک را کر کرده در برابر قدرت لایزال او هیچ هم

به حساب نمی آید ، در اوج قدرت با چشم بر هم زدنی چنان به ذلالت و بدبختی می افتد که

ترحم خیلی ها را بر می انگیزد ،

اما چه میشود کرد که خودکرده را تدبیر نیست ...

کاش عبرت میگرفتیم .

 

باور کنید خیلی دلم واسه " مکتب عشق "  تنگ شده ... نه راستش برای خود عشق دلتنگم ...

واقعیت را بگم ؟ بگم ؟  دلم برای خودم تنگ شده !

اینکه چیزی نمی نویسم بدین معنا نیست که حرفی برای گفتن ندارم اتفاقا خیلی حرفها دارم !

فکر میکنم هزاران حرف نگفته دارم  ،

و این چند وقته حرفهای نگفته ام دارند خفه ام میکنند ...

بدبختی اینجاست که حرفهای من درخیلی از مواقع نگفتنی هستند !!!

اوه چقدر حرف ، حرف ، حرف ، حرف ، حرف  !!! ،

یک اعتراف بکنم  من و بغض رفقای قدیمی هستیم و هر وقت حرفی را نتوانم بزنم

سراغ این دوست قدیمی میرم و با او لحظاتم را می گذرانم ...

راستی بغض حرفه یا فریاد ؟؟؟

بـــــــــــــــــگـــــــــــــذریـــــــــــــــــــــم

 

 

 

نوشته شده توسط علیرضا برهانی نژاد در ساعت 1:15 | لینک  |