تبليغاتX
๑۩۞۩๑ مکتب عشق ๑۩۞۩๑
۩۞۩๑๑۩۞۩๑ هر که میخواهد ما را بشناسد داستان کربلا را بخواند ... ۩۞۩๑๑۩۞۩๑

 

شتابان و به سرعت نخلستان ها را پشت سر مي گذاشتيم از هر سو برسرمان آتش
مي باريد ... ظلمت شب ، با تابش صدها منور که مانند دانه های یاقوت سرخ بر تارک آسمان خود نمایی میکردند جای خود را به یک فضای خون فام داده بود ... ما بین خط خودی و عراقی ها دهها مجروح در خونشان غوطه ور هستند و با ذکر آماده پرواز میشوند ... راستش وقتی که از کنار هر کدامشان رد میشدم یاد خانواده های آنها می افتادم اگر جوان بود به مادر و  پدرش ، اگر میانسال یا جوان دل بود  بود به فرزندانش  ، گاهی در چهره بعضی ها خیره میشدم ... تیرهای رسام ، با نشان سرخی
که از خود میگذاشتند ،  سینه هوا را میشکافتند تا در جایی به وظیفه شان عمل کنند و وسیله ای شوند برای عروج کسی که شهادت روزیش بود ...  اینجا صدا از هر نوعی به گوش میرسید ... صدای انفجار خمپاره های شصت که به شخص فرصت زمین گیر شدن هم نمیداد و به همین دلیل نامرد می خوانندش چون بقیه خمپاره ها حداقل قبل از انفجارشان با سوت اخطاری میدهند !!!!  آواز زیبای ترکش هایی که با آهنگ خاص خودشان از کنارمان رد میشدند ، صدای داد و فریاد فرماندهان  ، همینطور شیهه عراقی ها را میشد به خوبی  شنید .... حالت عجیبی داشتم ... خودم هم مطمئن بودم که در این راه که میروم دیگر برگشتی نیست ...  بیسیم روی پشتم سنگینی میکرد ... چند بار در مسیر به زمین خوردم ... گاهی احساس میکردم که پاهام در اختیارم نیست ... نگاهم به فرمانده ام بود تا گمش نکنم ... بالاخره به خاکريز عراقي ها رسيديم ، یک دستگاه نفربر در آتش میسوخت باید وارد کانال میشدیم ... به جهت شليک تير مستقيم ، رفتن به داخل کانال پشت خاکريز از روي تاج آن مقدور نبود ،

از روزنه سنگر عراقي ها که روي کمرکش خاکريز براي ديده باني تعبيه شده بود وارد شديم ... اولين نفر هم من بودم .به لحاظ ارتفاع پنجره با سطح سنگر ، سعي کردم با دستانم به زمين برسم ...

 اما دستانم به جايي نرسيد ناچار خود را پرت کردم ، به زمين سنگر نخوردم ، چرا که چند

 جسد عراقي کف را پوشانده بودند ، بعد از اينکه همه وارد کانال شدند به اتفاق راه افتاديم

دقايقي بيشتر از سقوط اين خاکريز نمي گذشت .

تعداد زيادي مجروح داخل کانال بود که نياز به مداوا داشتند به دستور آقاي شريف بچه ها

 مشغول بستن زخم مجروحين و يا انتقال آنها به عقب شدند ....

آقاي شريف با عجله به جلو رفت من نيز در طول خاکريز به راه افتادم ....

 

هنوز چند قدمي نرفته بودم که در زير نور قرمز رنگ منورها فردي را ديدم که مات و مبهوت و

 بي حرکت نشسته بود و  اطراف را نگاه ميکرد جلو تر رفتم ، او را مي شناختم هم کلاسم

 بود و اعزام اولش ، وظيفه اش امداد گري بود اما شوکه شده بود و قادر به هيچ کاري

 نبود و خودش نيازمند کمک و ياري ، با يکي از بچه ها که مجروحيت سبکي داشت و

قادر به راه رفتن بود به عقب برگشت .

 

دیدن مجروح و شهید دیگر برایم عادی شده بود ... هر چه در طول کانال جلو تر ميرفتم تعداد مجروحين بيشتر مي شد ..... یک مجروح زیاد ناله میکرد ... چند دقیقه ای کنارش نشستم. بچه شهرستان سيرجان بود و مرا به جان مادرم قسم میداد و از  من ميخواست به عقب ببرمش وقتي دقيق شدم متوجه شدم با اصابت ترکش علي الظاهر بيناييش را از دست داده بود از صورت و پیشانیش خون زیادی می آمد ، با باند هايي که همراه خودش بود صورتش را باند پيچي کردم و گفتم من توان انتقالتون را به عقب ندارم ، کمي دلداريش دادم و خواستم که مقاومت کند تا امداد گران سر برسند بوسیدمش ...........

 

به راهم ادامه دادم در بین راه دو نفر را دیدم  که بریده بودند  مرا میشناختند ، جون نسبت به منطقه توجیه بودم با خواهش  و تمنا می خواستند همراهشان به عقب بروم به آنها گفتم من نمی آیم ، وقتی دلیلش را جویا شدند ، گفتم : هیچ تضمینی نیست شما سالم به عقب برسین کافی است از کانال به نیت فرار خارج شده  و کشته شوید آیا در این صورت میتوانید جواب قانع کننده ای داشته باشین با این حرف از آنها  جدا شدم ........

 چند صد متری جلوتر به جايي رسيدم که ديگر کسي نبود و عرض کانال را با گوني

 بسته بودند .

تعداد زيادي مجروح و شهيد در همين نقطه بود اینها جزو خط شکنانی بودند که

 موفق شده بودند تا اینجا پیشروی کنند ... باز  مجذوب چهره نورانی شهیدی شدم ، تقریبا هم سن و سال خودم بود  ...  برای لحظاتی خودم را در سیمایش دیدم  ... تیر مستقیم چنان  بدن نحیفش را  آماج  قرار داده بود که  میشد استخوانهای بدنش را دید ... دستش به پوستی بند بود و  استخوان ساعدش به وضوح قابل رویت   .................

 ازکنار گونی ها سرم را بالا بردم  ، در فاصله اي نزدیک چند عراقي با ايجاد يک سنگر

 راه را بسته و مانع پيشروي شده بودند ... با ديدن من يک نواررگبار شليک کردند ،

 

 داغي گلوله ها را که از بالاي سرم رد مي شدند حس کردم ...

 بي اختيار روي زمين افتادم ، سينه خيزحدود بيست متر  به عقب آمدم ، تعدادي از

 بچه ها را ديدم ، کنارشان  نشستم  تا  دستور بعدي  برسد  و   ....

موقع نماز صبح بود ، لباس من آغشته به خون پاک و مقدس شهيدان و مجروحين

 شده بود ، تيمم کردم و داخل سنگري به نماز مشغول شدم ،

 احساس خوبي داشتم که قابل بيان نيست اما همين قدر ، بگويم که شیرینی و حلاوت آن دو رکعت در صحنه کارزار و میدان نبرد در کنار شهدا هنوز مرا به وجد می آورد  ... ادامه دارد

نوشته شده توسط علیرضا برهانی نژاد در ساعت 2:17 | لینک  | 

بیست و هشتم دیماه هزار و سیصد و شصت و پنج – عملیات کربلای پنج _ نهر جاسم

عجب غروب غم انگیزی ، نورآفتاب از لابلای شاخه های درختان نخل به هم پیوسته و نیز شعله های آتشی که در دل این نخلستان زبانه میکشید منظره ای زیبا و رویایی را به وجود آورده بود ، فضا آکنده از بوی خون و باروت و صدای انفجار های پی در پی است .

امروز در دفاع از مواضع حاصل از پیشروی های شبهای قبل ، خاک تب دارو تشنه و خشک این منطقه با خون صدها جوان از بهترین فرزندان این ملت آبیاری شده است و قرار است امشب مرحله ای دیگر از عملیات کربلای پنج انجام شود .

بعد از نماز مغرب و عشا خستگی و بی خوابی موجب شد هر کدام از بچه ها در گوشه ای از سنگر به استراحت بپردازند . در زیر نور فانوس به آهستگی چهره تک تک بجه ها را از نظر گذراندم ، به طور قطع و یقین فردا با طلوع آفتاب بسیاری از آنها پر گشوده و آسمانی شده بودند ، بعضی ها شوخی میکردند و برخی نیز سکوت اختیار کرده بودند و عده ای هم چفیه را بر صورت کشیده بودند و بدون دغدغه خوابیده بودند چرا که شب پر کاری در پیش بود .

بوی دود تند ناشی از انفجارها ، چنان گلویم را فشرد که با احساس خفگی از خواب پریدم ، زمین زیر پایمان لحظه ای آرام قرار نداشت نیمه های شب فرمان شروع عملیات صادر شد .

بعد از خدا حافظی و مصافحه و گفتن و شنیدن آخرین حرفها بچه ها در دسته های چند نفری از سنگر خارج می شدند . حمید پسر عمویم هم به همراه یکی از دسته ها عازم شد وقتی که از هم جدا میشدیم تصور اینکه ممکن است برایش اتفاقی بیفتد و من سالم بمانم عذابم میداد چرا که مسلما در این صورت باید پاسخگوی پدر و مادرش می بودم هر چند او از من بزرگتر بود اما آنها دلیل اعزام فرزندشان به جبهه را هم نشینی با من میدانستند .

زمان به کندی سپری می شد ، حدود یک ربع از آغاز عملیات گذشته بود که قرار شد من در معیت آقای شریف باتفاق مابقی بچه ها به دیگران بپیوندیم .

 پله های سنگر را به سرعت طی کردیم و وارد محوطه شدیم حقیقتا قیامت کوچکی بر پا شده بود از هر طرف گلوله ای می آمد وهر انفجاری زمین گیرمان میکرد هنوز چند قدمی از سنگر دور نشده بودیم که درراه به اولین شهید بر خوردیم برای اینکه از سرنوشت دوستان بی خبر نباشم رویش را در زیر نور سرخ منورها به تماشا نشستم  ، غریبی آشنا بود... چند قدم جلوتر یکی دیگر و .... هر چه جلوتر میرفتیم بر تعداد شهدا افزوده می شد .

پس از مدتی از کارم پشیمان شدم چرا که فرقی نداشت اینها که اکنون در خون خودشان غلطیده اند از گردان ما باشند یا از دور افتاده ترین نقطه ایران ، بدون توجه به هویت شهدا از کنارشان عبور میکردیم ،  این وضع  ادامه داشت تا وقتی به خاکریز خودی رسیدیم و از اینجا پس از عبور از شکافی که در خاکریز ایجاد شده بود وارد یک معبر به عرض حدود دو متر شدیم که توسط بچه های تخریب از وجود مین پاکسازی شده بود و با روبان مشخص شده بود این روبان ها تا خاکریز عراقی ها ادامه داشت ...

من مات و مبهوت به دنبال فرمانده ام با سرعت میرفتم ، درون نخلستان صداهای گنگ و نامفهوم به همراه غرش  انفجار مداوم لحظه ای قطع نمیشد ، در میانه راه به جایی رسیدیم که تعداد زیادی شهید و مجروح افتاده بود، تنها کاری که می توانستیم بکنیم این بود که آنها را از مسیر به کناری کشیدیم و به راهمان ادامه دادیم ..... ادامه دارد

نوشته شده توسط علیرضا برهانی نژاد در ساعت 19:58 | لینک  | 

غروب خورشید در آستانه درب آشپزخانه عراقی ها که حالا جان پناه و سنگر تعدادی بیش از سی نفر از افرادگردان شده بود بیسیم صدایم کرد ، بله مظفر منصوری دوستی که در اعزام اولم به جبهه در واحد مخابرات اکثر اوقات و در بیشتر ماموریتها با هم بودیم آنسوی خط مرا مورد خطاب قرار داده بود، ذوق زده شده بودم با خوشحالی و شور شعف زاید الوصفی جوابش را دادم قرار شد در اولین فرصت همدیگر راببینیم .... اما سرنوشت چیز دیگری برایمان رقم زده بود .....

روز دیگری از عملیات کربلای پنج گذشت و آسمان با منورهای خوشه ای عراقی ها شب را از یاد برده بود ، ما در سنگر منتظر آغاز مرحله ای  دیگر از این عملیات بودیم ، با گذشت زمان هوا نیز رفته رفته سرد می شد . کمتر حرفی رد و بدل می شد ، آتش دشمن بر سرمان غوغایی به پا کرده بود ، صدای انفجارهای پی در پی دیگر برایمان عادت شده بود ، ترکشها و تیر های مستقیم از سوراخ های دیوار اتاقک وارد و از سوی دیگر خارج میشدند ...

انتظار دستور شروع عملیات و سردی طاقت فرسای هوا همه را کلافه کرده بود .

در آن حال و هوا یاد شهرمان افتادم ، و در ذهنم کسانی را مجسم میکردم که با خیال راحت و در بستری گرم آرمیده اند و در رویا هایشان سود روز بعد را محاسبه میکنند ...

اما اینجا سودای دیگری بر پا بود ، بزرگ مردان دوازده ساله به همراه شیر مردان هشتاد ساله همگی در پی تجارت و معامله ای  دیگر هستند . در همین افکار بودم که پسر عمویم به کنارم آمد ، او دو سال از من بزرگتر و اعزام دومش بود ، به من گفت :"علیرضا بیا تا هر جا که امکانش باشه در طول عملیات همراه هم باشیم  ، اینطور خیالمون از وضعیت هم راحت تره " ، نگرانی را در کلامش می شد حس کرد ، با لبخند گفتم : " حمید بیا بریم زیر اون میز آهنی تا قطع نخاع نشیم " شاید باورتون نشه من هرگز این لفظ را از کسی نشنیده بودم نمیدانم چطور به زبانم آمد ، به هر جهت  با پناه بردن  به اون میز ، هم از شر تیر و ترکش های عبوری راحت شدیم و هم مهم تراز آن ،  اینکه با توجه به ازدحام بچه ها سرما را کمتر حس میکردیم  ...

عقربه های ساعت به کندی  می گذشتند ، خستگی روز و این بلاتکلیفی واقعا آزارمان میداد ، حجم عجیب آتش به حدی بود که محال بود کسی از سنگر خارج شود و سالم برگردد ، و همین موضوع باعث شد ساعت حدود دو بامداد به صورت رسمی اعلام شود که عملیات لغو شده است .

تا سحر میهمانی و پذیرایی عراقی ها ادامه داشت ، و با طلوع خورشید  خیالشون حداقل برای یک روز راحت و کم کم از آن آتشباری کاستند، با روشن شدن هوا متوجه شدیم شب را در کنار یک جسد عراقی صبح کرده بودیم کمی چندش آور بود ، تازه متوجه شدیم بوی تعفن از چه بوده است. وقتی که از سنگرمان خارج شدیم باورش مشکل بود ، مانند این بود که زمین را شخم زده باشند .

دهها خمپاره و گلوله توپ عمل نکرده در گوشه گوشه محوطه پادگان در زمین خودنمایی میکرد و گلستانی را تداعی مینمود که به جای گل ، خمپاره و توپ در آن کاشته اند ...

بعد از خروج از آن سنگر کذایی ، تا ظهر بچه ها پشت خاکریز موضع گرفتند .

من به اتفاق معاون گردان و تعداد معدودی دیگر جهت توجیه در خصوص عملیات به سنگری وسط پادگان فرا خوانده شدیم .

این سنگر که کاملا مشخص است برای فرماندهی عراقی ها در آن محور ساخته شده در عمق زمین بود و دارای امکانات نسبتا مناسبی است ، برای ورود باید تعداد زیادی پله را  طی میکردیم تا  به کف میرسیدیم ، داخل سنگر هم متشکل از چندین اتاق مجزا بود .

علی ایحال توجیهات و دستورات لازم در مورد عملیاتی که شب بایستی انجام شود صورت پذیرفت و با آوردن نهار که مرغ بود دیگر وقوع عملیات برایمان محرز و قطعی گردید !!!

در طول روز چندین پاتک عراق توسط رزمندگان دفع شد و به نظر میرسید عراقی ها ، نا امید از پیشروی به این راضی هستند که عملیات همین جا متوقف شود اما نمی دانستند شب چه جهنمی انتظارشان را میکشد .... ادامه دارد

نوشته شده توسط علیرضا برهانی نژاد در ساعت 7:21 | لینک  | 

عصر روزجمعه 27/10/ 1365 شلمچه – ساعت حدود 2 بعداز ظهر

دستور رسیده برای آغاز مرحله دیگری از عملیات کربلا ی پنج به منطقه ای به نام نهر جاسم برویم .

افراد گردان سوار بر لند کروز با چهره های خندان و متبسم آماده عزیمت میشوند .

من بیسیم چی آقای شریف معاون گردان هستم ، ما جزء آخرین نفراتی هستیم که سوار ماشین میشویم .

حرکت ما به سوی آینده ای که هیچ خبری از آن نداریم آغاز میشود .

ماشین ها به سرعت حرکت میکنند ، از کناردژ کنار دریاچه ماهی جایی که قبلا برای تهیه باطری بیسیم رفته بودم رد میشویم ، آتش دشمن از اینجا به شکل عجیبی شدت پیدا میکنه ،

 این منطقه یک دشت وسیع خالی از هر نوع پوشش گیاهی است که دشمن برای ممانعت از حمله نیروهای ایران و محافظت از بصره با انحراف آب رودخانه دریاچه مصنوعی درست کرده بود (دریاچه ماهی)....

شب اول عملیات کربلای پنج نیروهای لشکر اسلام به وسیله قایق های تندرو به سمت مقابل دریاچه رفته بودند ،

عراقی ها در این منطقه با استفاده از آخرین نوآوری ها خاکریز هایی درست کرده بودند موسوم به نعل اسبی که تصرف این نوع خاکریزها به لحاظ شکل آنها تقریبا محال بود اما بچه های ما توانستند این امر محال را به واقعیت تبدیل کنند .

ماشین ها به سرعت از دژ دور میشدند ، در بین راه از کنار لشکر های زیادی رد شدیم ، بچه های لشکر محمد رسول الله ( بچه های تهران) لشکر پنج نصر (خراسانی ها) لشکر امام حسین (بچه های اصفهان) و ......

نیمه های راه از شدت حجم آتش دشمن همه ماشین ها متوقف شدند .

جاده در اینجا در محدوده دید دشمن و تیررس آنها بود .

یکدستگاه بلدوزر به شدت مشغول کار و ساخت خاکریزی بود تا آن نقطه که توی دید مستقیم عراقی هاست را بپوشاند . درنگ جایز نبود ایستادن و منتظر شدن همانقدر خطرناک بود که حرکت ، چرا که حجم زیاد آتش خمپاره ها میتوانست موجب تلفات مضاعف شود ، بنا به صلاحدید قرار شد با سرعت از آنجا رد شویم .

هنوز چند تا ماشین رد نشده بود که ناگهان شدت آتشباری دشمن به شکل عجیبی شدت گرفت ، بی اختیار همگی از لندکروزهای در حال حرکت پایین پریدیم تا در گوشه ای سنگر بگیریم . در حین دویدن حس کردم زیر پایم خالی شد نشستم دیدم قسمتی از پاشنه پوتینم با اصابت ترکش رفته وقتی پسرعمو ودیگران دیدند تعجب کردند ، به هر حال با لطف خدا بدون هیچ تلفاتی از آنجا رد شدیم و بالاخره به محلی رسیدیم که قراربود .

اینجا برخلاف خود شلمچه مملو از نخل است ،

به اولین خاکریز که میرسیم جسد عراقی را میبینم که از کمر دو نیم شده و درست روی راس خاکریز افتاده هر چه جلوتر میرویم تعداد اجساد عراقی ها بیشتر میشود و این نشان از این دارد که چند ساعتی بیشتر از فتح اینجا نمیگذرد .

در دل نخلستان به یک پادگان میرسیم که دارای تاسیسات زیادی است و دشمن با ساخت سنگر های مقاوم احتمالا آنجا را برای فرماندهی نیروهایش در نظر گرفته بود ، محوطه پادگان مملو بود از اجساد عراقی و ماشین ها و دیگر وسایل موتوری بعضا در حال سوختن و تعدادی هم سالم و دست نخورده ، مشخص بود از اینجا جلوتر نمی شود رفت ، همگی در دل خاکریز پناه گرفتیم و مشغول حفر جان پناه شدیم ، هر چند دیگر خورشید را نمیشد دید اما هوا هنوز روشن بود ، آسمان خون فام شده بود ، صدای هواپیما نظر همه را معطوف به آسمان کرد تعداد زیادی هواپیما درست بالای سرما جولان میدادند ، من و آقای شریف و پسر عمویم با هم هستیم ، وقتی که بمب هایشان را میریختند چنین به نظر می آمد که درست روی سر ما فرود خواهند آمد ، اما این از خطای دید بود و بمب ها با فاصله چند کیلو متری منفجر میشدند ، هوا که تاریک شد مقرر شد تا فرمان بعدی در یکی از ساختمان های پادگان اسکان بگیریم .

در یک اتاق حدودا پانزده شانزده متری بیش از سی نفر مستقر شدیم ، از لوازم داخل آنجا متوجه شدیم قبلا آشپزخانه بوده یک میز آهنی بزرگ وسط اتاق بود ، لازم به ذکر است که این اتاق یک سقف داشت که از چند جا میشد آسمان را دید ، چهار طرف هم به وسیله گلوله و ترکش سوراخ سوراخ شده بود ،

 کنار این اتاق دو دستگاه نفر بر سالم عراقی جا مانده بود .

شب عجیبی در آن اتاق داشتیم ........ ادامه دارد

نوشته شده توسط علیرضا برهانی نژاد در ساعت 4:10 | لینک  |