تبليغاتX
๑۩۞۩๑ مکتب عشق ๑۩۞۩๑
۩۞۩๑๑۩۞۩๑ هر که میخواهد ما را بشناسد داستان کربلا را بخواند ... ۩۞۩๑๑۩۞۩๑

خیس از مرور خاطره های بهار بود

ابری که روی صندلی چرخدار بود


 

ابری که این پیاده رو او را مچاله کرد    

روزی پناه خستگی این دیار بود


 

آن روزها که پای به هر قله می گذاشت
 

آن روزها به گُرده ی طوفان سوار بود


 

حالا به چشم رهگذران یک غریبه است

حالا چنان کتیبه ی زیر غبار بود

 

بین شلوغی جلوی دکّه مکث کرد

دعوا سر محاکمه ی شهردار بود


 

آن سوی پشت گاری خود ژست می گرفت

مرد لبوفروش سیاستمدار بود


 

از جنگ و صلح نسخه که پیچید ادامه داد:

اصرار بر ادامه ی جنگ انتحار بود


 

این سو کسی که جزوه ی کنکور می خرید

در چشمهاش نفرت از او آشکار بود


 

می خواست که فرار کند از پیاده رو 

می خواست و ... به صندلی خود دچار بود


 

دستی به چرخها زد و سمت غروب رفت 

ابری فشرده درصدد انفجار بود


 

خاموش کرد صاعقه های گلوش را 

بغضی که روی صندلی چرخدار بود  ...

 

نوشته شده توسط علیرضا برهانی نژاد در ساعت 22:40 | لینک  | 

گاه این دل یاد باران میکند

یاد دریا یاد طوفان میکند

گاه در فصل بهاران  فصل سبز

یاد فصل برگ ریزان میکند

گاه در یک شب تار و سیاه

یاد یک مهتاب تابان میکند

گاه در دشت شقایق دشت عشق

یاد دلهای پریشان میکند

گاه این دل ناگهان در ناگهان

نیمه شب یکباره طغیان میکند ...

نوشته شده توسط علیرضا برهانی نژاد در ساعت 22:23 | لینک  | 

زندگی ما انسانها نوعاً به گونه ای است که قادر نیستیم علیرغم اختیار در انتخاب مسیر بر جبر محتوم اثر بگذاریم و حقیر اعتقاد دارم در دفاع مقدس هشت ساله هیچ تیر و ترکشی بدون ماموریت و استحقاق نصیب رزمنده ای  نشد .

این واقعیت غیر قابل انکار است که در هر جنگی کشته شدن   ،  زخمی شدن  و اسارت از بدیهی ترین نتایجی است که افراد در گیر در کارزار همواره در معرض آن قرار دارند اما با نگاه دینی و ارزشی مبتنی بر تعالیم اسلام با اطمینان و یقینا میتوان گفت در جنگ ما هر کدام از عواقب  مذکور علی الخصوص شهادت فقط قسمت کسانی شد که ظرفیت آنرا در خود ایجاد  نموده بودند و لیاقت داشتند ودر یک کلام هر چه به هرکس داده شد حقش بود ...

با عقل مادی و علم بشری درک  و تشخیص نعمت با نقمت  و تمایز بین آنها ممکن نیست چه بسا در خواست هایی از خداوند داریم و برای رسیدن به آنها نذر و نیاز میکنیم ولی فی الواقع  نیل به آنها به نفع ما نیست و بالعکس  بسیاری از اتفاقات حادث بر ما که ظاهرا بلا هستند اما در حقیقت عین نعمت و لطف حضرت دوست به ماست ...

بنده برای خودم دو تاریخ تولد قائلم یکی ۲۵/۵/۱۳۵۰ روزی که پا به عرصه این دنیای خاکی نهادم و دیگری ۲۹/۱۰/۱۳۶۵  که زندگی جدیدی را آغاز کردم . در این زمان تقدیر برایم سرنوشتی رقم زد که نه تنها شکوه و شکایتی از آن نداشته و ندارم بلکه آنرا منتهای محبت معبودم میدانم که نعمتی به من ارزانی نمود که لایق آن نبودم و استحقاقش را نداشتم ...

بعد از تولد دومم هر بار که آهی کشیدم یا دردی را متحمل شدم و یا زخم زبانی دل آزرده ام کرد بیشتراز پیش حسش کرده ام ...

آنچه که در این طریق اهمیت دارد ثابت قدمی و صبر است و اگر هدایت خودش نباشد هر لغزشی موجب میشود با وجود تحمل این همه مصائب و مشکلات و درد و رنج ناشی از معلولیت و مجروحیت ، مصداق  بارز خسرالدنیا و الاخره باشیم و از آن بدترو دردناک تر شرمندگی مقابل شهداست ...

و اما ادامه ماجرا :

پس از ساعتها پرواز ، هواپیمای c130   حامل مجروحینی که حالا عده ای از آنها در آسمان آسمانی شده بودند در فرودگاه بندر عباس آرام گرفت .

تعداد زیادی آمبولانس روی باند فرودگاه آماده انتقال ما به بیمارستان بودند .

هوای مطبوع بندر بیشتر بهاری بود و لطافت خاص این فصل را داشت و از سوز و سرمای زمستان خبری نبود .

هنوز هم تشنه بودم اما دیگر توانی نداشتم حتی طلب آب بکنم .

به بیمارستان منتقل شدیم . مجروحین بر اساس نوع و سطح و میزان جراحت و وخامت حالشان تقسیم شده بودند و به آنها رسیدگی می شد. وضع من هم تعریفی نداشت . نمیدانم از خستگی و بی خوابی دو سه روز گذشته بود یا به دلیل تزریق دارو ، شاید هم علتش خون ریزی و ضعف بود هرازگاهی چشم باز میکردم و باز بی حال می شدم ...

تیم پزشکی بر بالینم حاضر شدند . آنچه که برایم اهمیت داشت اطلاع از مجروحیتم بود . هنوز نمیدانستم چرا قادر به حرکت نیستم و دلیل عدم تسلط و اختیار پاهایم چیست ؟ تنها پاسخی که شنیدم این بود که انشالله به زودی سلامتی خودت را به دست خواهی آورد ...

با رفتن پزشکان چند نفر دیگر آمدند . ظاهرا برای عمل جراحی آماده ام میکردند ...

دقائقی بعد به اتاق عمل منتقل شدم . هیچ اطلاعی از ماهیت جراحی و علتش نداشتم . تصورم بر این بود که بعد از عمل سلامتی ام به من بر خواهد گشت و با پای خودم به خانه و دیارم بر میگردم ...

در اتاق عمل پس از تزریق دارو و استنشاق گاز در حین صحبت با پزشک بیهوش شدم ...

تنها چیزی که به یاد می آورم احساس خفگی شدید و شلنگی بود که در گلویم مانع تنفسم بود و سخت آزارام می داد ...

گیج بودم و حالت تهوع  و سردرد شدید  داشتم ...

گهگاهی با داد و فریاد مجروحی چشم باز میکردم و همین که صدا ها کم میشد پلک ها یم سنگین می شد ...

غروب آفتاب دومین روز تولدم بود .

خانمی آمد و گفت شماره تلفن بده تا به خانواده ات خبر بدهی ، اول گفتم : لازم نیست حالا که عمل کرده ام با بیرون آوردن ترکش و به دست آوردن سلامتی نمی خواهم خانواده ام را بیخودی نگران کنم ...

اصرار و توجیهاتش نتیجه داد ... تلفن نداشتیم شماره تلفن همسایه مان را دادم . هنوز چند دقیقه نگذشته بود شماره را گرفتند .

پشت خط زن همسایه بود . حرف زدن برایم سخت بود . بعد از سلام سخت نبود تا بفهمد مجروح شده ام . یک جمله را نمیتوانستم تا آخر بیان کنم . نفسم بند می آمد و شکسته شکسته و بریده صحبت میکردم . اصرار داشت بداند از چه ناحیه ای مجروح شده ام ! گفتم :ترکش کوچکی به پایم اصابت کرده و چیز مهمی نیست ...

بالاخره مادرم گوشی را گرفت ... سلام کردم ... تنها چیزی که شنیده می شد  ، صدای زجه و ناله و گریه بود ... اصلا حرفی بین ما رد و بدل نشد ... پدرم گوشی را گرفت فقط سئوال کرد : بابا بگو کدام شهر و کدام بیمارستانی ؟ گفتم :  بندرعباس بستری هستم ... تا آن لحظه نام بیمارستان را نمیدانستم . همان خانم گفت : بگو ( بیمارستان شهید محمدی ) ...

 

ادامه دارد ... 

 

 

نوشته شده توسط علیرضا برهانی نژاد در ساعت 22:5 | لینک  | 

 

 

 

ما تکیه به بام چرخ گردون زده ایم

 

 

بر دیو سیاه شب شبیخون زده ایم

 

 

در مکتب عشق  با شرار سینه 

 

 

آتش به کتاب عشق مجنون زده ایم 

 

 

 

نوشته شده توسط علیرضا برهانی نژاد در ساعت 23:55 | لینک  | 

اکنون دیگر توان هیچ کاری نداشتم .

 حتی قادر به حرکت دستهایم هم نبودم .

با شدت خونریزی ، رفته رفته  قدرت دیدم کم می شد  .

تشنگی عجیبی تمام وجودم را می سوزاند .

توقع کمک در این  اوضاع و احوال بیهوده و عبث بود  ، به نوعی تسلیم وضعیت خود شدم  ، اما تشنگی سخت آزارم میداد ، نا خودآگاه طلب آب میکردم و دیگر اصلا به فکر مجروحیتم نبودم ... دقیقاٰ یادم نیست که چه مدت گذشت ولی خورشید تقریبا وسط  آسمان بود . چند تا از بچه های گردان  مرا  بر روی برانکادی گذاشتند و رفتند ، خونریزی پشتم بر کف برانکاد حالت چسبندگی خاصی ایجاد کرده بود و با هر تکان کوچکی صدای خونی که روی برانکاد بود به گوشم میرسید ...  بالاخره آنچه که بر دلم گذشته بود به وقوع پیوست . از قبل میدانستم که دیگر با پای خودم بر نمیگردم . آری من هم حالا دیگر سهم خودم را از سفره جهاد گرفته بودم ... عدم توانایی در حرکت باعث شد یاد جانبازان ویلچری افتادم  با بغض و درماندگی از امام زمان خواستم  حداقل دستهام را به من برگردانند ... بی درنگ دستهایم جان گرفتند و در همین حین یکدستگاه ماشین سیمرغ که مهمات و غذا آورده بود با سرعت از کناره خاکریز رد شد . دوستانی که سالم بودند در برگشت این خودرو ما را با عجله در قسمت بار گذاشتند و راننده هم بدون هیچ توقفی با سرعت  به سمت عقب آمد . سرعت خودرو به حدی بود که ما را درهمدیگرمیپیچاند ... بالاخره ایستاد . پس از توقف چند نفر که انگار آماده بودند ما را به داخل آمبولانس انتقال دادند . درون آمبولانس علاوه بر من چند تا مجروح دیگر که توان نشستن داشتند وجود داشت در حین حرکت هر چند میدانستم دادن آب به جهت اینکه موجب تشدید خونریزی میشود وتقاضای آن برایم سودی ندارد ولی من فقط آب میخواستم و به نوعی التماس میکردم اما راستش دیگر حتی قدرت حرف زدن هم نداشتم و حس میکردم بجز خودم هیچکس سخن مرا نمی شنود هراز گاهی انفجاری در نزدیکی آمبولانس اتفاق می افتاد به هرحال پس از رسیدن به بیمارستان صحرایی چند نفر به بالینم آمدند و بعد از تخلیه محتویات جیبم ، با قیچی تمام لباسهایم را پاره کردند و با یاداشت کد پلاک وپرکردن یک فرم ، محل اصابت ترکش را بانداژ کردند ...

پیرمردی به بالای سرم آمد از شهر و دیارم پرسید اما من فقط آب میخواستم ...آب ... آب

دیگر تاب و تحمل نداشتم ... گاهی از حال میرفتم و گاه بهوش می آمدم...

خیسی لبان خشک شده ام مرا به خود آورد ، دیدم همان پیرمرد یک قطعه گاز خیس بر روی لبانم گذاشته و نوازشم میکند . آنچنان احساس رضایت و راحتی کردم که قابل توصیف نیست اما چه سود هنوز دقیقه ای نگذشته بود که دوباره آتش به جانم افتاد ...

 از اینجا دیگر لحظاتی بی هوش میشدم و گاهی بهوش می آمدم ...

با هلیکوپتر مرا با تعداد زیادی مجروح به اهواز منتقل کردند و به بیماستان شهید بقایی بردند .

تمام اتاق ها و راهروهای بیمارستان مملو از مجروح بود . انبوه بچه های مجروح رسیدگی را کند کرده بود . مرا با همان برانکاد گوشه راهرو گذاشته بودند ... در همین بیمارستان بود که شخصی نمیدانم از سر دلسوزی یا ... یک لیوان آب به من داد ... هر چند تشنگی ام مرتفع شد ولی حالم خیلی بد شده بود ، حالا دیگر تاریکی شب  همه جا را فرا گرفته بود .

بدون اینکه کاری برایم انجام دهند بعد از ساعتها که به کندی هم گذشت به فرودگاه اهوازاعزام شدم وضعیتم به صورتی بود که واقعا درک درستی از اطراف نداشتم هر گاه که جابجایم میکردند متوجه میشدم ، سوزش و درد محل اثابت ترکش هم کم کم بر من مستولی میشد .                           

  تعداد زیادی مجروح در چندین طبقه درون هواپیمای سی 130 استقرار یافته بودیم . فضای هواپیما علاوه بر صدای سهمگین موتورها  پر بود از آخ و ناله مجروحین ونجواهایی که برایم نامفهوم و گنگ بود ...

از این شب کذایی فقط این را بگویم که پرواز ما بدلیل اینکه در اوج عملیات کربلای 5 بودیم و به لحاظ عدم پذیرش بیمارستانهای مختلف بالاخره بعد از چندین بار نشستن و بلند شدن ساعت 7 به زمین نشست و با باز شدن درب انتهای هواپیما تخلیه مجروحین و شهدایی که در آسمان آسمانی شده بودند آغاز شد ...

 اولین سوالی که از افرادی که آمده بودند ما را ببرن کردم این بود که: 

ما کجاییم ؟؟؟

نوشته شده توسط علیرضا برهانی نژاد در ساعت 16:48 | لینک  | 

ای كه می پرسی نشان عشق چیست ؛ عشق چیزی جز ظهور مهر نیست

عشق یعنی مهر بی چون و چرا ؛ عشق یعنی كوشش بی ادعا

عشق یعنی مهر بی اما ، اگر ؛ عشق یعنی رفتن با پای سر

عشق یعنی دل تپیدن بهر دوست ؛ عشق یعنی جان من قربان اوست

عشق یعنی خواندن از چشمان او ؛ حرفهای دل بدون گفتگو

عشق یعنی عاشق بی زحمتی ؛ عشق یعنی بوسه بی شهوتی

عشق ، یار مهربان زندگی ؛ بادبان و نردبان زندگی

عشق یعنی دشت گلكاری شده ؛ در كویری چشمه ای جاری شده

یك شقایق در میان دشت خار ؛ باور امكان با یك گل بهار

در خزانی برگریز و زرد و سخت ؛ عشق تاب آخرین برگ درخت

عشق یعنی روح را آراستن ؛ بی شمار افتادن و برخاستن

عشق یعنی زشتی زیبا شده ؛ عشق یعنی گنگی گویا شده

عشق یعنی مهربانی در عمل ؛ خلق كیفیت به زنبور عسل

عشق یعنی گل به جای خار باش ؛ پل به جای اینهمه دیوار باش

عشق یعنی یك نگاه آشنا ؛ دیدن افتادگان زیر پا

زیر لب با خود ترتم داشتن ؛ بر لب غمگین تبسم كاشتن

عشق ، آزادی ، رهایی ، ایمنی ؛ عشق زیبایی ، زلالی ، روشنی

عشق یعنی تنگ بی ماهی شده ؛ عشق یعنی ماهی راهی شده

عشق یعنی آهویی آرام و رام ؛ عشق صیادی بدون تیر و دام

عشق یعنی برگ روی ساقه ها ؛ عشق یعنی گل به روی شاخه ها

عشق یعنی از بدیها اجتناب ؛ بردن پروانه از لای كتاب

در میان این همه غوغا و شر ؛ عشق یعنی كاهش رنج بشر

ای توانا ، ناتوان عشق باش ؛ پهلوانا ، پهلوان عشق باش

ای دلاور ، دل به دست آورده باش ؛ در دل آزرده منزل كرده باش

عشق یعنی تشنه ای خود نیز اگر ؛ واگذاری آب را بر تشنه تر

عشق یعنی ساقی كوثر شدن ؛ بی پر و بی پیكر و بی سر شدن

عشق یعنی خدمت بی منتی ؛ عشق یعنی طاعت بی جنتی

گاه بر بی احترامی ، احترام ؛ بخشش و مردی به جای انتقام

عشق را دیدی خودت را خاك كن ؛ سینه ات را در حضورش چاك كن

عشق آمد خویش را گم كن عزیز ؛ قوت ات را قوت مردم كن عزیز

عشق یعنی مشكلی آسان كنی ؛ دردی از درمانده ای درمان كنی

عشق یعنی خویشتن را گم كنی ؛ عشق یعنی خویش را گندم كنی

عشق یعنی نان ده و از دین مپرس ؛ در مقام بخشش از آیین مپرس

هركسی او را خدایش جان دهد ؛ آدمی باید كه او را نان دهد

در تنور عاشقی سردی مكن ؛ در مقام عشق نامردی مكن

لاف مردی میزنی مردانه باش ؛ در مسیر عاشقی افسانه باش

دین نداری مردمی آزاده باش ؛ هرچه بالا میروی افتاده باش

در پناه دین ، دكانداری مكن ؛ چون به خلوت میروی كاری مكن

عشق یعنی ظاهر باطن نما ؛ باطنی آكنده از نور خدا

عشق یعنی عارف بی خرقه ای ؛ عشق یعنی بنده ی بی فرقه ای

عشق یعنی آنچنان در نیستی ؛ تا كه معشوقت نداند كیستی

عشق یعنی ذهن زیباآفرین ؛ آسمانی كردن روی زمین

عشق گوید مست شو گر عاقلی ؛ از شراب غیرانگوری ولی

هركه با عشق آشنا شد مست شد ؛ وارد یك راه بی بن بست شد

كاش در جانم شراب عشق باد ؛ خانه جانم خراب عشق باد

هركجا عشق آید و ساكن شود ؛ هرچه ناممكن بود ممكن شود

در جهان هر كار خوب وماندنیست ؛ رد پای عشق در او دیدنیست

شعرهای خوب دیوان جهان ؛ سر عشق است و سرود عاشقان

سالک .آری.عشق رمزی در دل است.شرح و وصف عشق کاری مشگل است

عشق یعنی شور هستی در کلام: عشق یعنی شعر: مستی.

                                                                                                     والسلام

نوشته شده توسط علیرضا برهانی نژاد در ساعت 14:51 | لینک  | 

 

 

 

من به درد خويش عادت کرده ام

من به غم عرض ارادت کرده ام

اتهام کفر بر من بسته اند ...

چون به تنهايي ، عبادت کرده ام

من به ياراني کز اينجا رفته اند

فاش مي گويم حسادت کرده ام

لاله اي در کنج گلدان ديده ام

باز هم ميل شهادت کرده ام

شور مستي رفته بود از خاطرم

آه اي مي ، باز يادت کرده ام ...

نوشته شده توسط علیرضا برهانی نژاد در ساعت 19:46 | لینک  | 

شب را همه با آرامش آن ميشناسند وسحر را  با  راز و نياز ... اما شبي را که پشت  سرگذاشتم آن چنان مملو از هياهو و صدا بود که حتي تصور آن نيز قطعا در هيچ روزي تکرار ناشدني مينمايد . سحرگاهان ، بسياري سجاده خون پهن کرده و نماز عشق به پا داشتند و تسبيح يار  گفتند و به وصال دوست رسيدند . به راحتي و وضوح مي شد  درهاي باز آسمان را ديد و صداي بال فرشتگان را که براي  همراهي و مشايعت و استقبال از بهترين ، عزيزترين و مقرب ترين بندگان خدا ، در حرکت بودند را شنيد ... گويي خورشيد هم تاب نياورده و تحملش به سر آمده بود ، چرا که فکر ميکرد قافله  عشاق بروند و او از ديدن راهيان محروم شود ، هر چند نمي دانست حرکت کاروان  شهادت شب وروز نمي شناسد و مقدر شده است بسياري از مسافران در حضور او به خيل راهيان نور بپيوندند .... با روشني آسمان معدود عراقي هايي که در کانال مانده بودند دستها را بالا برده و تسليم شدند .

امدادگران مشغول مداوي مجروحين و انتقال آنها و شهدا به عقب هستند .

ماندن در کانال ديگر مقدور نيست ، چرا که کانال از سمتي که به عراق منتهي ميشود فاقد خاکريز بوده و در تيررس و ديد دشمن است . قبل از روشني کامل هوا با احتياط و با سرعت يکي پس از ديگري کانال را ترک کرده و به پشت خاکريزي که رو به ايران ساخته اند ميرويم و در مقابل دشمن موضع گرفته و در فواصل چند متر از هم شروع به حفر جان پناه مي کنيم . هنوز ساخت سنگرها به اتمام نرسيده که به وسعت و حجم آتش  دشمن افزوده ميشود و اين نشانگر آغاز تحرک عراقي ها براي پاتک و باز پس گيري نقاطي است که شب گذشته از دست داده اند ...

براي ديدن وضعيت با آرامي به راس خاکريز رفتم . روبروي ما در فاصله اي نزديک  نيروهاي عراقي در پناه صدها زره پوش که کثرت آنها به حدي بود که از راست و چپ تا افق ديد تا جايي که چشم کار ميکرد آرايش گرفته و در حال تدارک حمله به ما بودند ... قبل از شروع پاتک ،  تانک هاي عراقي با حرکت در عرض جبهه خودشان وايجاد سر و صدا و به راه انداختن دود و گرد و خاک قصد تضعيف روحيه و ارعاب وترساندن ما را داشتند  که تاثير نداشت . بالاخره پاتک دشمن شروع شد .

در همين احوال نيروهاي تازه نفس به جمع ما پيوستند . با نزديک شدن تانک ها آرپي جي زن ها مشغول شکار تانک شدند ، گهگاهي خمپاره اي يا شليک مستقيم تانکي باعث جراحت يا شهادت عده اي مي شد . هر چه زمان مي گذشت آتش دشمن بيشتر و بيشتر مي شد و تلفات ما نيز به تبع آن افزايش مي يافت .

در اين زمان بود که بيسيم را در آورده و با کمک به آرپي جي زن ها در قرار دادن گلوله در سلاح سعي کردم موثرتر باشم ، گاهي هم به کمک بچه هايي ميرفتم که مهمات به جلو مي آوردند ... در حين دفع پاتک بسياري  به خاک و خون غلطيدند . برايم مسجل و حتمي بود که  برگشتي ندارم .

در همين اوضاع خمپاره اي از بالاي سرم رد شد ، خواستم خيز بردارم که ديگر ديرشده بود و انفجار و موج ناشي از آن مرا چندين مترپرت کرد ، به پشت روي زمين افتاده بودم ، گوش هايم چيزي نمي شنيد ، به نظرم آمد که زمان از حرکت بازايستاده و متوقف شده است ، درد و سوزشي حس نميکردم ، بدنم مانند کسي که دچار برق گرفتگي شده است سخت ميلرزيد ، گيج بودم و نميدانستم چه اتفاقی برايم رخ داده براي لحظاتي صحنه هاي عجيبي از جلوي چشمم عبور کرد ناگهان احساس سبکي خاصي کردم  ، مانند پر شناورشده بودم و به آرامي بالا ميرفتم ، ديگر اختيار هيچ جاي بدنم را نداشتم هر چه سعي ميکردم بي فايده بود و قدرتي براي کنترل خودم نداشتم.احساس عجيبي داشتم که مي دانم زبان از بيانش قاصراست.

به نوعي بر محيط احاطه داشتم ، در يک آن تصميم گرفتم که نروم وبا دستهايم سعي کردم زمين را بگيرم و همينطور شد و در لحظه اي همه آن حالات رفت و من در ميان عده اي مجروح ديگر افتاده بودم .....                                         ادامه دارد ...

نوشته شده توسط علیرضا برهانی نژاد در ساعت 17:38 | لینک  | 

 

شتابان و به سرعت نخلستان ها را پشت سر مي گذاشتيم از هر سو برسرمان آتش
مي باريد ... ظلمت شب ، با تابش صدها منور که مانند دانه های یاقوت سرخ بر تارک آسمان خود نمایی میکردند جای خود را به یک فضای خون فام داده بود ... ما بین خط خودی و عراقی ها دهها مجروح در خونشان غوطه ور هستند و با ذکر آماده پرواز میشوند ... راستش وقتی که از کنار هر کدامشان رد میشدم یاد خانواده های آنها می افتادم اگر جوان بود به مادر و  پدرش ، اگر میانسال یا جوان دل بود  بود به فرزندانش  ، گاهی در چهره بعضی ها خیره میشدم ... تیرهای رسام ، با نشان سرخی
که از خود میگذاشتند ،  سینه هوا را میشکافتند تا در جایی به وظیفه شان عمل کنند و وسیله ای شوند برای عروج کسی که شهادت روزیش بود ...  اینجا صدا از هر نوعی به گوش میرسید ... صدای انفجار خمپاره های شصت که به شخص فرصت زمین گیر شدن هم نمیداد و به همین دلیل نامرد می خوانندش چون بقیه خمپاره ها حداقل قبل از انفجارشان با سوت اخطاری میدهند !!!!  آواز زیبای ترکش هایی که با آهنگ خاص خودشان از کنارمان رد میشدند ، صدای داد و فریاد فرماندهان  ، همینطور شیهه عراقی ها را میشد به خوبی  شنید .... حالت عجیبی داشتم ... خودم هم مطمئن بودم که در این راه که میروم دیگر برگشتی نیست ...  بیسیم روی پشتم سنگینی میکرد ... چند بار در مسیر به زمین خوردم ... گاهی احساس میکردم که پاهام در اختیارم نیست ... نگاهم به فرمانده ام بود تا گمش نکنم ... بالاخره به خاکريز عراقي ها رسيديم ، یک دستگاه نفربر در آتش میسوخت باید وارد کانال میشدیم ... به جهت شليک تير مستقيم ، رفتن به داخل کانال پشت خاکريز از روي تاج آن مقدور نبود ،

از روزنه سنگر عراقي ها که روي کمرکش خاکريز براي ديده باني تعبيه شده بود وارد شديم ... اولين نفر هم من بودم .به لحاظ ارتفاع پنجره با سطح سنگر ، سعي کردم با دستانم به زمين برسم ...

 اما دستانم به جايي نرسيد ناچار خود را پرت کردم ، به زمين سنگر نخوردم ، چرا که چند

 جسد عراقي کف را پوشانده بودند ، بعد از اينکه همه وارد کانال شدند به اتفاق راه افتاديم

دقايقي بيشتر از سقوط اين خاکريز نمي گذشت .

تعداد زيادي مجروح داخل کانال بود که نياز به مداوا داشتند به دستور آقاي شريف بچه ها

 مشغول بستن زخم مجروحين و يا انتقال آنها به عقب شدند ....

آقاي شريف با عجله به جلو رفت من نيز در طول خاکريز به راه افتادم ....

 

هنوز چند قدمي نرفته بودم که در زير نور قرمز رنگ منورها فردي را ديدم که مات و مبهوت و

 بي حرکت نشسته بود و  اطراف را نگاه ميکرد جلو تر رفتم ، او را مي شناختم هم کلاسم

 بود و اعزام اولش ، وظيفه اش امداد گري بود اما شوکه شده بود و قادر به هيچ کاري

 نبود و خودش نيازمند کمک و ياري ، با يکي از بچه ها که مجروحيت سبکي داشت و

قادر به راه رفتن بود به عقب برگشت .

 

دیدن مجروح و شهید دیگر برایم عادی شده بود ... هر چه در طول کانال جلو تر ميرفتم تعداد مجروحين بيشتر مي شد ..... یک مجروح زیاد ناله میکرد ... چند دقیقه ای کنارش نشستم. بچه شهرستان سيرجان بود و مرا به جان مادرم قسم میداد و از  من ميخواست به عقب ببرمش وقتي دقيق شدم متوجه شدم با اصابت ترکش علي الظاهر بيناييش را از دست داده بود از صورت و پیشانیش خون زیادی می آمد ، با باند هايي که همراه خودش بود صورتش را باند پيچي کردم و گفتم من توان انتقالتون را به عقب ندارم ، کمي دلداريش دادم و خواستم که مقاومت کند تا امداد گران سر برسند بوسیدمش ...........

 

به راهم ادامه دادم در بین راه دو نفر را دیدم  که بریده بودند  مرا میشناختند ، جون نسبت به منطقه توجیه بودم با خواهش  و تمنا می خواستند همراهشان به عقب بروم به آنها گفتم من نمی آیم ، وقتی دلیلش را جویا شدند ، گفتم : هیچ تضمینی نیست شما سالم به عقب برسین کافی است از کانال به نیت فرار خارج شده  و کشته شوید آیا در این صورت میتوانید جواب قانع کننده ای داشته باشین با این حرف از آنها  جدا شدم ........

 چند صد متری جلوتر به جايي رسيدم که ديگر کسي نبود و عرض کانال را با گوني

 بسته بودند .

تعداد زيادي مجروح و شهيد در همين نقطه بود اینها جزو خط شکنانی بودند که

 موفق شده بودند تا اینجا پیشروی کنند ... باز  مجذوب چهره نورانی شهیدی شدم ، تقریبا هم سن و سال خودم بود  ...  برای لحظاتی خودم را در سیمایش دیدم  ... تیر مستقیم چنان  بدن نحیفش را  آماج  قرار داده بود که  میشد استخوانهای بدنش را دید ... دستش به پوستی بند بود و  استخوان ساعدش به وضوح قابل رویت   .................

 ازکنار گونی ها سرم را بالا بردم  ، در فاصله اي نزدیک چند عراقي با ايجاد يک سنگر

 راه را بسته و مانع پيشروي شده بودند ... با ديدن من يک نواررگبار شليک کردند ،

 

 داغي گلوله ها را که از بالاي سرم رد مي شدند حس کردم ...

 بي اختيار روي زمين افتادم ، سينه خيزحدود بيست متر  به عقب آمدم ، تعدادي از

 بچه ها را ديدم ، کنارشان  نشستم  تا  دستور بعدي  برسد  و   ....

موقع نماز صبح بود ، لباس من آغشته به خون پاک و مقدس شهيدان و مجروحين

 شده بود ، تيمم کردم و داخل سنگري به نماز مشغول شدم ،

 احساس خوبي داشتم که قابل بيان نيست اما همين قدر ، بگويم که شیرینی و حلاوت آن دو رکعت در صحنه کارزار و میدان نبرد در کنار شهدا هنوز مرا به وجد می آورد  ... ادامه دارد

نوشته شده توسط علیرضا برهانی نژاد در ساعت 2:17 | لینک  | 

بیست و هشتم دیماه هزار و سیصد و شصت و پنج – عملیات کربلای پنج _ نهر جاسم

عجب غروب غم انگیزی ، نورآفتاب از لابلای شاخه های درختان نخل به هم پیوسته و نیز شعله های آتشی که در دل این نخلستان زبانه میکشید منظره ای زیبا و رویایی را به وجود آورده بود ، فضا آکنده از بوی خون و باروت و صدای انفجار های پی در پی است .

امروز در دفاع از مواضع حاصل از پیشروی های شبهای قبل ، خاک تب دارو تشنه و خشک این منطقه با خون صدها جوان از بهترین فرزندان این ملت آبیاری شده است و قرار است امشب مرحله ای دیگر از عملیات کربلای پنج انجام شود .

بعد از نماز مغرب و عشا خستگی و بی خوابی موجب شد هر کدام از بچه ها در گوشه ای از سنگر به استراحت بپردازند . در زیر نور فانوس به آهستگی چهره تک تک بجه ها را از نظر گذراندم ، به طور قطع و یقین فردا با طلوع آفتاب بسیاری از آنها پر گشوده و آسمانی شده بودند ، بعضی ها شوخی میکردند و برخی نیز سکوت اختیار کرده بودند و عده ای هم چفیه را بر صورت کشیده بودند و بدون دغدغه خوابیده بودند چرا که شب پر کاری در پیش بود .

بوی دود تند نا